تبلیغات
پایگاه تخصصی روضه و مقتل اهل بیت علیهم السلام - مطالب امام باقر(ع)-فضائل






























پایگاه تخصصی روضه و مقتل اهل بیت علیهم السلام

هدیه به کمیت شاعر از خزانه ای به ظاهر خالى

مرحوم شیخ مفید، طبرى و برخى دیگر از بزرگان به نقل از جابر جُعفى حكایت كنند:

روزى به محضر شریف امام محمّد باقر علیه السلام شرفیاب شدم ، و اظهار داشتم : مولایم ! من بسیار تنگ دست و محتاج شده ام ؛ از شما خواهش مى كنم ، مقدارى پول جهت تاءمین هزینه زندگى ام به من عنایت فرمائید؟
امام علیه السلام فرمود: اى جابر! در حال حاضر، چیزى نزد ما نیست كه به تو كمك دهیم .

در همین بین - كه مشغول صحبت بودیم - كُمیت شاعر وارد شد و چند بیت شعر در مدح و عظمت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام فرمود و چون اشعار او پایان یافت ، حضرت به غلام خود فرمود: وارد آن اتاق شو، كیسه اى در آن جا وجود دارد، آن را بیاور و تحویل كمیتِ شاعر بده .

غلام رفت و پس از لحظه اى - در حالى كه كیسه اى در دست گرفته بود - بازگشت ، و آن كیسه را جلوى كُمیت شاعر نهاد.

سپس كمیت به حضرت عرضه داشت : سرورم ! اگر اجازه فرمائى ، قصیده دیگرى نیز بخوانم ؟

امام علیه السلام فرمود: مانعى نیست ، چنانچه مایل هستى ، بخوان ؛ سپس كمیت قصیده اى دیگر در مدح ائمّه علیهم السلام خواند، و پس از پایان اشعار، حضرت به غلام خود فرمود: داخل همان اتاق برو، كیسه اى دیگر آن جا هست ، آن را براى كمیت شاعر بیاور؛ و غلام نیز اجابت كرد.

بار دیگر كمیت اجازه خواست تا اشعار دیگرى را بخواند.


و حضرت اجازه فرمود و سپس فرمود تا كیسه اى دیگر تحویل كُمیت گردد.

در این هنگام كُمیت شاعر خطاب به حضرت كرد و اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! به خدا سوگند، من براى گرفتن هدیه و پول ، این اشعار را نخواندم و غرض من كسب اموال و متاع دنیا نبود؛ بلكه براى خوشنودى حضرت رسول و رضایت پروردگار این اشعار را سروده ام .

آن گاه امام علیه السلام براى او دعا كرد و به غلام خود فرمود: این كیسه ها را بازگردان و سر جایش بگذار، غلام آن ها را برداشت و در جاى اوّلش قرار داد.

جابر افزود: من با دیدن چنین صحنه اى ، با خود گفتم : هنگامى كه من مشكلات خود را براى حضرت توضیح دادم و تقاضاى كمك كردم به من فرمود: چیزى نزد ما نیست ؛ لكن براى كُمیت شاعر، كه چند شعرى را سروده است ، سه كیسه معادل سى هزار درهم ، اهداء مى نماید.

در همین افكار بودم كه كُمیت بلند شد و خداحافظى كرد و رفت ، سپس حضرت فرمود: اى جابر! بلند شو و برو داخل همان اتاق و هر چه آن جا بود، بیاور.

هنگامى كه داخل اتاق رفتم هر چه بررسى كردم ، چیزى نیافتم و اثرى از كیسه ها نبود، بازگشتم و به امام علیه السلام خبر دادم كه چیزى پیدا نكردم .

حضرت فرمود: اى جابر! ما از تو چیزى را پنهان نمى كنیم و سپس دست مرا گرفت و همراه حضرت وارد همان اتاق شدم ، وقتى داخل اتاق شدیم ، حضرت با پاى مبارك خود بر زمین زد و مقدار زیادى طلا نمایان گشت .

پس از آن فرمود: اى جابر! آنچه مى بینى و مشاهده مى كنى براى دیگران بازگو نكن ؛ مگر آن كه از هر جهت مورد اعتماد باشند.

و سپس افزود: روزى جبرئیل علیه السلام نزد جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و تمام گنج هاى زمین و ذخایر آن را بر جدّم عرضه داشت ، بدون آن كه كمترین چیزى از مقام و موقعیّت حضرتش كاسته شود.

ولى او نپذیرفت و تواضع و قناعت را برگزید و آن ذخایر و گنج ها را ردّ نمود.

و ما اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام چنین هستیم؛ و شیعیان و دوستان ما نیز باید چنین باشند.

متن عربی:

و روى الحسن بن أحمد بن سلمة، عن محمّد بن المثنّى، عن عثمان ابن عیسى، عمّن حدّثه، عن جابر، عن أبی جعفر (علیه السلام) قال: شكوت إلیه الحاجة، فقال: یا جابر، ما عندنا درهم.

قال: فلم ألبث أن دخل الكمیت بن زید الشاعر، فقال له: جعلنی اللّه فداك أ تأذن لی أن انشدك قصیدة قلتها فیكم؟

فقال له: هاتها. فأنشده قصیدة أوّلها:

من لقلب متیّم مستهام‏ «6»

فلمّا فرغ منها قال: یا غلام، ادخل ذلك البیت و أخرج إلى الكمیت بدرة ، و ادفعها إلیه. فأخرجها و وضعها بین یدیه‏.

فقال له: جعلت فداك، إن رأیت أن تأذن لی فی اخرى. فقال له: هاتها. فأنشده اخرى، فأمر له ببدرة اخرى، فاخرجت له من البیت.

ثمّ قال له: الثالثة. فأذن له، فأمر له ببدرة ثالثة، فاخرجت له.

فقال له الكمیت: یا سیّدی، و اللّه ما انشدك طلبا لعرض من الدنیا، و ما أردت بذلك إلّا صلّة لرسول اللّه (صلّى اللّه علیه و آله)، و ما أوجبه اللّه علیّ من حقكم.

فدعا له أبو جعفر، ثمّ قال: یا غلام، ردّ هذه البدر فی مكانها. فأخذها الغلام فردّها.

قال جابر: فقلت فی نفسی: شكوت إلیه الحاجة فقال: ما عندی شی‏ء، و أمر للكمیت بثلاثین ألف درهم!

و خرج الكمیت فقال: یا جابر، قم فادخل ذلك البیت.

قال: فدخلت فلم أجد فیه شیئا، فخرجت فأخبرته، فقال: یا جابر، ما سترنا عنك أكثر ممّا أظهرناه لك.

ثمّ قام و أخذ بیدی فأدخلنی ذلك البیت و ضرب برجله الأرض فاذا شبه عنق البعیر قد خرج من ذهب‏، فقال: یا جابر، انظر إلى هذا و لا تخبر به إلّا من تثق به من إخوانك.

یا جابر، إنّ جبرئیل أتى رسول اللّه (صلّى اللّه علیه و آله) غیر مرّة بمفاتیح خزائن الأرض و كنوزها، و خیّره من غیر أن ینقصه اللّه ممّا أعدّ له شیئا، فاختار التواضع لربّه (عزّ و جلّ)، و نحن نختاره‏.

یا جابر إنّ اللّه أقدرنا على ما نرید من خزائن الأرض، و لو شئنا أن نسوق الأرض بأزمّتها لسقناها.

منابع:

-دلائل الإمامة (ط - الحدیثة)، ص: 225

-اختصاص شیخ مفید: ص 271

-بصائرالدّرجات : ص 395،ح 5


نوشته شده در یکشنبه 30 مهر 1391 ساعت 06:01 ق.ظ توسط شاهد نظرات |

خاک کربلا بهترین دارو و درمان

محمّد بن مسلم در ضمن حدیثى حكایت كند:

روزى در مدینه بیمار بودم ، امام محمّد باقر علیه السلام توسّط غلامش ظرفى كه در آن شربتى مخصوص قرار داشت و در پارچه اى پیچیده بود، برایم فرستاد.

 وقتى غلام آن شربت را به من داد، گفت : مولا و سرورم فرموده است : باید براى درمان و علاج بیمارى خود، آن را بنوشى .

هنگامى كه خواستم آن را بنوشم، متوجّه شدم كه آن شربت بسیار خوشبو و خنك است .
و چون شربت را نوشیدم ، غلام گفت : مولایم فرموده است : پس از آن كه شربت را نوشیدى ، حركت كن و نزد ما بیا.

من در فكر فرو رفتم كه چگونه به این سرعت خوب شدم ؟!

و این شربت چه داروئى بود؟ چون تا قبل از نوشیدن شربت قادر به حركت و ایستادن نبودم .

به هر حال حركت كردم و به حضور امام علیه السلام شرفیاب شدم ؛ و دست و پیشانى مبارك آن حضرت را بوسیدم ؛ و چون گریه مى كردم حضرت فرمود: چرا گریه مى كنى ؟

عرض كردم : اى مولایم ! بر غریبى و دورى مسافت خانه ام از شما و همچنین بر ناتوانى خویش گریه مى كنم از این كه نمى توانم مرتّب به خدمت شما برسم و كسب فیض نمایم .

حضرت فرمود: و امّا در رابطه با ناتوانى و ضعف جسمانیت ، متوجّه باش كه اولیاء و دوستان ما در این دنیا به انواع بلا و مصائب گرفتار مى شوند، و مؤ من در این دنیا هر كجا و در هر وضعیتى كه باشد غریب خواهد بود تا آن كه به سراى باقى رحلت كند.


امّا این كه گفتى در مسافت دورى هستى ، پس به جاى دیدار با ما، به زیارت قبر امام حسین علیه السلام برو؛ و بدان آنچه را كه در قلب خود دارى و معتقد به آن باشى با همان محشور خواهى شد.

سپس حضرت فرمود: آن شربت را چگونه یافتى ؟

 عرض كردم : شهادت مى دهم بر این كه شما اهل بیت رحمت هستید، من قدرت و توان حركت نداشتم ؛ ولیكن به محض این كه آن شربت را نوشیدم ، ناراحتیم برطرف شد و خوب شدم.

حضرت فرمود: آن شربت دارویى بر گرفته شده از تربت قبر مطهّر امام حسین علیه السلام است ، كه اگر با اعتقاد و معرفت استفاده شود شفاء و درمان هر دردى خواهد بود.

متن عربی:

وَ حَدَّثَنِی عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ الْمُؤَدِّبِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْأَصَمِّ عَنْ مُدْلِجٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ خَرَجْتُ إِلَى الْمَدِینَةِ وَ أَنَا وَجِعٌ ثَقِیلٌ فَقِیلَ لَهُ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ وَجِعٌ ثَقِیلٌ فَأَرْسَلَ إِلَیَّ أَبُو جَعْفَرٍ ع بِشَرَابٍ مَعَ الْغُلَامِ مُغَطًّى بِمِنْدِیلٍ فَنَاوَلَنِیهِ الْغُلَامُ وَ قَالَ لِی اشْرَبْهُ فَإِنَّهُ قَدْ أَمَرَنِی أَنْ لَا أَرْجِعَ حَتَّى تَشْرَبَهُ فَتَنَاوَلْتُ فَإِذَا رَائِحَةُ الْمِسْكِ مِنْهُ وَ إِذَا شَرَابٌ طَیِّبُ الطَّعْمِ بَارِدٌ فَلَمَّا شَرِبْتُهُ قَالَ لِی الْغُلَامُ یَقُولُ لَكَ إِذَا شَرِبْتَ فَتَعَالَ إِلَیَّ فَفَكَّرْتُ فِیمَا قَالَ لِی لَا أَقْدِرُ عَلَى النُّهُوضِ قَبْلَ ذَلِكَ‏ عَلَى رِجْلَیَّ فَلَمَّا اسْتَقَرَّ الشَّرَابُ فِی جَوْفِی فَكَأَنَّمَا أُنْشِطْتُ مِنْ عِقَالٍ‏ «1» فَأَتَیْتُ بَابَهُ فَاسْتَأْذَنْتُ عَلَیْهِ فَصَوَّتَ بِی صَحِیحَ الْجِسْمِ ادْخُلْ ادْخُلْ فَدَخَلْتُ وَ أَنَا بَاكٍ فَسَلَّمْتُ وَ قَبَّلْتُ یَدَهُ وَ رَأْسَهُ فَقَالَ لِی وَ مَا یُبْكِیكَ یَا مُحَمَّدُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَبْكِی عَلَى اغْتِرَابِی وَ بُعْدِ الشُّقَّةِ وَ قِلَّةِ الْمَقْدُرَةِ عَلَى الْمُقَامِ عِنْدَكَ وَ النَّظَرِ إِلَیْكَ فَقَالَ لِی أَمَّا قِلَّةُ الْمَقْدُرَةِ فَكَذَلِكَ جَعَلَ اللَّهُ أَوْلِیَاءَنَا وَ أَهْلَ مَوَدَّتِنَا وَ جَعَلَ الْبَلَاءَ إِلَیْهِمْ سَرِیعاً وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنَ الْغُرْبَةِ فَلَكَ بِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ أُسْوَةٌ بِأَرْضٍ نَاءٍ عَنَّا بِالْفُرَاتِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ‏ «2» وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ بُعْدِ الشُّقَّةِ فَإِنَّ الْمُؤْمِنَ فِی هَذَا الدُّنْیَا غَرِیبٌ وَ فِی هَذَا الْخَلْقِ مَنْكُوسٌ حَتَّى یَخْرُجَ مِنْ هَذِهِ الدَّارِ إِلَى رَحْمَةِ اللَّهِ وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ حُبِّكَ قُرْبَنَا وَ النَّظَرِ إِلَیْنَا وَ أَنَّكَ لَا تَقْدِرُ عَلَى ذَلِكَ فَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا فِی قَلْبِكَ وَ جَزَاؤُكَ عَلَیْه.

منبع:

الإختصاص، النص، ص: 53

بحارالا نوار: ج 101، ص 120، ح 9


نوشته شده در یکشنبه 30 مهر 1391 ساعت 06:00 ق.ظ توسط شاهد نظرات |

مرگ شامى و حیاتى دوباره

یكى از اهالى شام كه به امام محمّد باقر علیه السلام بسیار علاقه مند بود و هر چند وقت یك بار به ملاقات و زیارت آن حضرت مى آمد، در یكى از زیارت هایش پس از گذشت چند روزى در شهر مدینه منوّره مریض شد و در بستر بیمارى و در شُرف مرگ قرار گرفت ، به یكى از دوستان خود گفت

همین كه من از دنیا رفتم ، به حضرت ابو جعفر محمّد بن علىّ، باقرالعلوم صلوات اللّه علیه بگو تا بر جنازه ام نماز بخواند و در مراسم تدفین من نیز شركت نماید.

وقتى كه آن مرد شامى وفات یافت و دوستش نزد امام محمّد باقر علیه السلام آمد و به حضرت گفت كه فلانى مرده و توصیه كرده است تا شما بر جنازه اش نماز بخوانى و در مراسم دفن او شركت فرمائى .

حضرت فرمود: شام سردسیر است و حجاز گرم سیر، در دفن او عجله و شتاب نكنید تا من بیایم .

و سپس به سمت منزل مرد شامى حركت كرد و چون وارد منزل او گردید در كنار بسترش نشست ؛ و بعد از گذشت لحظه اى ، دعائى را زمزمه نمود؛ و سپس او را با نام صدا كرد.

در این هنگام، مرد شامى در حالى كه پارچه اى سفید، رویش انداخته بودند، حركتى كرد و پاسخ حضرت را داد.

بعد از آن ، حضرت او را نشانید و دستور داد تا شربتى مخصوص ، برایش تهیّه كردند و به او خورانید.
و چون به طور كامل بهبود یافت ، خطاب به حضرت كرد و اظهار داشت : «أشهد أنّك حجّة اللّه على خلقه ...» یعنى؛ شهادت مى دهم كه تو حجّت خداوند بر خلق جهانى و مردم آن چه بخواهند باید در همه امور، به شماها رجوع نمایند و هر كه به غیر شما مراجعه كند، همانا او گمراه گشته است .

پس از آن ، امام باقر علیه السلام فرمود: اكنون پیش آمد و جریان بازگشت خود را براى این افراد بازگو كن؟

 گفت: هنگامى كه روح از بدن من پرواز كرد، مابین زمین و آسمان ندائى رسید، كه روح او را به كالبدش بازگردانید، چون كه محمّد بن علىّ علیهماالسلام درخواست حیات دوباره او را كرده است.


متن عربی:

و روى الشیخ أبو علی الحسن بن محمّد بن الحسن الطوسی فی كتاب الأمالی عن أبیه عن أبی القاسم بن شبل عن ظفر بن حمدون عن إبراهیم بن إسحاق‏ الأحمری عن محمّد بن سلیمان عن أبیه، قال: كان رجل من أهل الشام یختلف إلى أبی جعفر علیه السّلام، إلى أن قال: فلم یلبث إلّا یسیرا حتى مرض الشامی و اشتد وجعه فلما ثقل دعا ولیه و قال له: إذا أنت مددت علیّ الثوب‏  فائت محمّد بن علی و سله أن یصلّی علی، و أعلمه أنی الذی أمرتك بذلك، فلما أن كان نصف اللیل ظنوا أنه قد برد و سجوه، فلما أن أصبح الناس خرج ولیّه إلى المسجد فلما أن صلى محمّد بن علی علیه السّلام و تورك و كان إذا صلى عقب فی مجلسه قال: یا أبا جعفر إن فلانا الشامی قد هلك و هو یسألك أن تصلی علیه، فقال أبو جعفر: كلا إن بلاد الشام بلاد برد و الحجاز بلاد حرّ و لحمها شدید، فانطلق فلا تعجلنّ على صاحبك حتى آتیكم إلى أن قال: ثم نهض فانتهى إلى منزل الشامی فدخل علیه فدعاه فأجابه، ثم أجلسه فسنده، ثم دعا له بسویق فسقاه ثم قال لأهله: أجلوا جوفه و بردوا صدره بالطعام البارد، ثم انصرف فلم یلبث إلا قلیلا حتى عوفی الشامی فأتى أبا جعفر علیه السّلام فقال أخلنی فأخلاه فقال: أشهد أنك حجة اللّه على خلقه، و بابه الذی یوتى منه، فمن أتى من غیرك خاب و خسر و ضل ضلالا بعیدا، فقال له أبو جعفر علیه السّلام: و ما بدا لك؟ فقال: أشهد أنی عهدت بروحی و عاینت بعینی فلم یتفاجأنی إلا و مناد ینادی أسمعه بأذنی، و ما أنا بالنائم: ردوا علیه روحه فقد سألنا ذلك محمّد بن علی، «الحدیث».

منابع:

- الأمالی: 410، ح 923/ 71.

- إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج‏4، ص: 103


نوشته شده در یکشنبه 30 مهر 1391 ساعت 06:03 ق.ظ توسط شاهد نظرات |

نجات نسل دو پرنده و تسلیم نخل خشكیده

جابر بن یزید جُعفى حكایت كند:

در یكى از سال ها، به همراه حضرت باقرالعلوم علیه السلام رهسپار مكّه معظّمه شدم .

در بین راه ، دو پرنده به سمت ما آمدند و بالاى كجاوه امام محمّد باقر علیه السلام نشستند و مشغول سر و صدا شدند، من خواستم آن ها را بگیرم تا همراه خود داشته باشم ، ناگهان حضرت با صداى بلند، فرمود: اى جابر! آرام باش و پرندگان را به حال خود واگذار، آن ها به ما اهل بیت عصمت و طهارت پناه آورده اند.

عرضه داشتم : مولاى من ! مشكل و ناراحتى آن ها چیست ، كه این چنین به شما پناهنده شده اند؟!

حضرت فرمود: آن ها مدّت سه سال است كه در این حوالى لانه دارند و هرگاه تخم مى گذارند تا جوجه شود، مارى در اطراف آن ها هست كه مى آید و جوجه هاى آن ها را مى خورد.

اكنون پرندگان به ما پناهنده شده تا از خداوند بخواهم كه آن مار را به هلاكت رساند؛ و من نیز در حقّ آن مار نفرین كردم و به هلاكت رسید؛ و پرندگان در امان قرار گرفتند.

جابر گوید: سپس به راه خود ادامه دادیم تا نزدیك سحر و اذان صبح به بیابانى رسیدیم ؛ و من پیاده شدم و افسار شتر حضرت را گرفتم ؛ و چون حضرت فرود آمد، در گوشه اى خم شد و مقدارى از شن ها را كنار زد و در حال كنار زدن شن ها، چنین دعائى را بر لب هاى خود زمزمه مى نمود: خداوندا! ما را سیراب و تطهیر و پاك گردان .

ناگهان سنگ سفیدى نمایان شد و امام علیه السلام آن سنگ را كنار زد و چشمه اى زلال و گوارا آشكار گردید، و از آن آب آشامیدم و نیز براى نماز وضو گرفتیم.


و بعد از خواندن نماز، سوار شدیم و به راه خود ادامه دادیم تا آن كه صبحگاهان به روستائى رسیدیم ، كه نخلستانى كنار آن روستا بود، در آن جا فرود آمدیم ؛ و حضرت كنار نخل خرمائى - كه از مدّتها قبل خشك شده بود - آمد و خطاب به آن كرد و اظهار داشت : اى درخت خرما! از آنچه خداوند متعال در درون شاخه هاى تو قرار داده است ، ما را بهره مند ساز.

جابر افزود: ناگهان دیدم درخت خرما، سرسبز و پربار شد و خود را در مقابل امام علیه السلام خم كرد؛ و ما به راحتى از ثمره آن مى چیدیم و مى خوردیم.

در همین اثنا، یك مرد عرب بیابان نشین كه در آن حوالى بود، وقتى این معجزه را مشاهده كرد، به حضرت خطاب كرد و گفت : سحر و جادو كردید؟!

امام علیه السلام در پاسخ ، به آن عرب خطاب نمود و به آرامى اظهار داشت :

اى مرد! به ما نسبت ناروا مده ، چون كه ما از اهل بیت رسالت هستیم ؛ و هیچ كدام از ما ساحر و جادوگر نبوده و نیستیم ، بلكه خداوند متعال از اسامى مقدّسه خود كلماتى را به ما آموخته است كه هر موقع هر چه را بخواهیم و اراده كنیم ، به وسیله آن كلمات ، خداوند متعال را مى خوانیم و تقاضا میكنیم ، آن گاه دعاى ما به لطف او مستجاب خواهد شد.

متن عربی:

الخرائج و الجرائح رَوَى جَابِرٌ الْجُعْفِیُّ قَالَ خَرَجْتُ مَعَ أَبِی جَعْفَرٍ ع إِلَى الْحَجِّ وَ أَنَا زَمِیلُهُ- إِذْ أَقْبَلَ وَرَشَانٌ فَوَقَعَ عَلَى عِضَادَتَیْ مَحْمِلِهِ فَتَرَنَّمَ- فَذَهَبْتُ لِآخُذَهُ فَصَاحَ بِی مَهْ یَا جَابِرُ- فَإِنَّهُ اسْتَجَارَ بِنَا أَهْلَ الْبَیْتِ- فَقُلْتُ وَ مَا الَّذِی شَكَا إِلَیْكَ- فَقَالَ شَكَا إِلَیَّ أَنَّهُ یُفْرِخُ فِی هَذَا الْجَبَلِ مُنْذُ ثَلَاثِ سِنِینَ- وَ أَنَّ حَیَّةً تَأْتِیهِ فَتَأْكُلُ فِرَاخَهُ- فَسَأَلَنِی أَنْ أَدْعُوَ اللَّهَ عَلَیْهَا لِیَقْتُلَهَا- فَفَعَلْتُ وَ قَدْ قَتَلَهَا اللَّهُ- ثُمَّ سِرْنَا حَتَّى إِذَا كَانَ وَجْهُ السَّحَرِ قَالَ لِی انْزِلْ یَا جَابِرُ- فَنَزَلْتُ فَأَخَذْتُ بِخِطَامِ الْجَمَلِ وَ نَزَلَ فَتَنَحَّى عَنِ الطَّرِیقِ- ثُمَّ عَمَدَ إِلَى رَوْضَةٍ مِنَ الْأَرْضِ ذَاتِ رَمْلٍ- فَأَقْبَلَ فَكَشَفَ الرَّمْلَ یَمْنَةً وَ یَسْرَةً وَ هُوَ یَقُولُ- اللَّهُمَّ اسْقِنَا وَ طَهِّرْنَا إِذْ بَدَا حَجَرٌ أَبْیَضُ بَیْنَ الرَّمْلِ- فَاقْتَلَعَهُ فَنَبَعَ لَهُ عَیْنُ مَاءٍ أَبْیَضَ صَافٍ فَتَوَضَّأَ وَ شَرِبْنَا مِنْهُ- ثُمَّ ارْتَحَلْنَا فَأَصْبَحْنَا دُونَ قَرْیَةٍ وَ نَخْلٍ- فَعَمَدَ أَبُو جَعْفَرٍ إِلَى نَخْلَةٍ یَابِسَةٍ فِیهَا فَدَنَا مِنْهَا- وَ قَالَ أَیَّتُهَا النَّخْلَةُ أَطْعِمِینَا مِمَّا خَلَقَ اللَّهُ فِیكِ- فَلَقَدْ رَأَیْتُ النَّخْلَةَ تَنْحَنِی- حَتَّى جَعَلْنَا نَتَنَاوَلُ مِنْ ثَمَرِهَا وَ نَأْكُلُ- وَ إِذَا أَعْرَابِیٌّ یَقُولُ مَا رَأَیْتُ سَاحِراً كَالْیَوْمِ- فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ یَا أَعْرَابِیُّ لَا تَكْذِبَنَّ عَلَیْنَا أَهْلَ الْبَیْتِ- فَإِنَّهُ لَیْسَ مِنَّا سَاحِرٌ وَ لَا كَاهِنٌ- وَ لَكِنْ عُلِّمْنَا أَسْمَاءً مِنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ تَعَالَى- فَنَسْأَلُ بِهَا فَنُعْطَى وَ نَدْعُو فَنُجَابُ.

منبع:

- الخرائج و الجرائح ص 231.

-بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار،ج‏46،248   


نوشته شده در یکشنبه 30 مهر 1391 ساعت 06:04 ق.ظ توسط شاهد نظرات |


Design By : Pichak