تبلیغات
پایگاه تخصصی روضه و مقتل اهل بیت علیهم السلام - مطالب وقایع پس از کربلا






























پایگاه تخصصی روضه و مقتل اهل بیت علیهم السلام

در آغوش گرفتن سر مبارک امام حسین توسط دو دلداه. راهب نصرانی و حضرت رقیه سلام الله علیها

دیر راهب:

مناقب آل ابی طالب، ابن شهر آشوب مازندرانی ج ۴ ص ۶٠ ، بحار الأنوار علامه مجلسی : ج ۴۵ ص ٣٠٣:

لَمّا جاؤوا بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام ونَزَلوا مَنزِلاً یُقالُ لَهُ قِنَّسرینَ، اطَّلَعَ راهِبٌ مِن صَومَعَتِهِ إلَى الرَّأسِ، فَرَأى نورا ساطِعا یَخرُجُ مِن فیهِ، ویَصعَدُ إلَى السَّماءِ، فَأَتاهُم بِعَشَرَةِ آلافِ دِرهَمٍ، وأخَذَ الرَّأسَ، وأدخَلَهُ صَومَعَتَهُ، فَسَمِعَ صَوتا ولَم یَرَ شَخصا، قال: طوبى لَکَ، وطوبى لِمَن عَرَفَ حُرمَتَهُ، فَرَفَعَ الرّاهِبُ رَأسَهُ، وقالَ: یا رَبِّ، بِحَقِّ عیسى تَأمُرُ هذَا الرَّأسَ بِالتَّکَلُّمِ مَعی. فَتَکَلَّمَ الرَّأسُ، وقالَ: یا راهِبُ، أیَّ شَیءٍ تُریدُ؟ قالَ: مَن أنتَ؟ قالَ: أنَا ابنُ مُحَمَّدٍ المُصطَفى، وأنَا ابنُ عَلِیٍّ المُرتَضى، وأنَا ابنُ فاطِمَةَ الزَّهراءِ، وأنَا المَقتولُ بِکَربَلاءَ، أنَا المَظلومُ، أنَا العَطشانُ، فَسَکَتَ. فَوَضَعَ الرّاهِبُ وَجهَهُ عَلى وَجهِهِ، فَقالَ: لا أرفَعُ وَجهی عَن وَجهِکَ حَتّى تَقولَ: أنَا شَفیعُکَ یَومَ القِیامَةِ. فَتَکَلَّمَ الرَّأسُ، فَقالَ: اِرجِع إلى دینِ جَدّی مُحَمَّدٍ صلى الله علیه و آله. فَقالَ الرّاهِبُ: أشهَدُ أن لا إلهَ إلَا اللّه ُ، وأشهَدُ أنَّ مُحَمَّدا رَسولُ اللّه، فَقَبِلَ لَهُ الشَّفاعَةَ. فَلَمّا أصبَحوا أخَذوا مِنهُ الرَّأسَ وَالدَّراهِمَ، فَلَمّا بَلَغُوا الوادِیَ نَظَرُوا الدَّراهِمَ قَد صارَت حِجارَةً.

ترجمه: مناقب آل ابی طالب، ابن شهرآشوب: هنگامى که سر حسین علیه السلام را آوردند و در منزلى به نام قِنَّسرین (شهرى در شام، به فاصله یک روز راه از حَلَب در مسیر حِمْص) فرود آمدند، راهبى مسیحی از دِیْرش به سوى سر، حرکت کرد و نورى را دید که از دهان آن، ساطع بود و به آسمان مى رفت. راهب مسیحی، ده هزار درهم به آنان (نگهبانان) داد و سر را گرفت و به درون دِیرش برد و بدون آن که شخصى را ببیند، صدایى شنید که مى‌گفت: «خوشا به حالت ! خوشا به حال آن که قَدر این سر را شناخت!» راهب، سرش را بلند کرد و گفت پروردگارا! به حقّ عیسى، به این سر بگو که با من سخن بگوید. سر به سخن آمد و گفت: «اى راهب ! چه مى خواهى؟». گفت: تو کیستى؟ گفت: «من فرزند محمّدِ مصطفى و پسر علىِ مرتضى هستم. پسر فاطمه زهرا و مقتول کربلایم. من مظلوم و تشنه کامم» و ساکت شد. راهب صورت به صورتش نهاد و گفت: صورتم را از صورت تو بر نمى دارم تا بگویى: «من ، شفیع تو در روز قیامت هستم» سر به سخن درآمد و گفت: «به دین جدّم محمّد درآى»  راهب گفت: گواهى مى دهم که خدایى جز خداوند نیست و گواهى مى دهم که محمّد پیامبر خداست. آن گاه حسین علیه السلام پذیرفت که شفاعتش کند. صبحدم آن قوم سر و دِرهم ها را گرفتند و چون به وادى رسیدند دیدند که درهم ها سنگ شده است.

 

روضه حضرت رقیه:

المنتخب فی جمع المراثی و الخطب طریحی، ص ۱۳۶-۱۳۷

… فقالت: ما هذا الرّأس ؟ قالوا لها: رأسُ أبیک. فرفعته من الطّشت حاضنة له وهی تقول: یا أباه ! مَن ذا الذی خضّبک بدمائک؟ یا أبتاه! مَن ذا الذی قطع وریدک؟ یا أبتاه ! مَن ذا الذی أیتمنی على صغر سنّی ؟ یا أبتاه ! مَن بقی بعدک نرجوه ؟ یا أبتاه ! مَن للیتیمة حتّى تکبر ؟ یا أبتاه ! مَن للنساء الحاسرات ؟ یا أبتاه ! مَن للأرامل المسبیّات ؟ یا أبتاه ! مَن للعیون الباکیات ؟ یا أبتاه ! مَن للضائعات الغریبات ؟ یا أبتاه ! مَن للشعور المنشرات ؟ یا أبتاه ! مَن بعدک ؟ واخیبتنا ! یا أبتاه ! مَن بعدک ؟ واغربتنا ! یا أبتاه ! لیتنی کنت الفدى ، یا أبتاه ! لیتنی کنت قبل هذا الیوم عمیا . یا أبتاه ! لیتنی وسدت الثّرى ولا أرى شیبک مخضّباً بالدّماء.

ثمّ إنّها وضعت فمها على فمه الشّریف , وبکت بُکاءاً شدیداً حتّى غشی علیها ، فلمّا حرّکوها , فإذا بها قد فارقت روحها الدُنیا

ترجمه: … وقتی سر بریده امام حسین را برای رقیه سلام الله علیها آوردند گفت این سر کیست؟ به او گفتند: سر پدرت حسین است. سر را با احتیاط از داخل طشت برداشت و به سینه چسبانید و با گریه های سوزناک خود خطاب به سر چنین گفت: پدر چه کسی تو را به خون آغشته کرد؟ چه کسی رگ های گردنت را برید؟ پدر چه کسی در خردسالی یتیمم کرد؟ پدر دختر یتیم تو به چه کسی پناه ببرد تا بزرگ شود؟ پدر جان زنان بی پوشش چه کنند؟ پدرجان زنان اسیر و سرگردان کجا بروند؟ پدر جان چه کسی چشمان گریان را چاره ساز است؟ پدر جان چه کسی یار و یاور غریبان بی پناه است؟ پدر جان چه کسی پریشان مویی ما را سامان می بخشد؟ پدر جان بعد از تو چه کسی با ماست؟ وای بر ما بعد از تو وای از غریبی! پدر جان کاش فدایت می شدم. پدر جان ای کاش بیش از این نابینا می شدم و تو را اینگونه نمی دیدم. پدر جان کاش پیش از این در خاک خفته بودم و محاسنت را آغشته به خون نمی دیدم. سپس لب ها را بر لب های پدرش امام حسین نهاد و چنان گریست که همان لحظه بیهوش شد و وقتی او را حرکت دادند دریافتند که از دنیا رفته است.


نوشته شده در دوشنبه 20 آبان 1392 ساعت 11:10 ب.ظ توسط شاهد نظرات |

محل سکونت اهل بیت(ع) در شام

شیخ صدوق از فاطمه(س)، دختر علی (ع)، نقل کرده است که گفت: «سپس یزید (لعنة الله) فرمان داد زنان حسین (ع) را به همراه علی بن الحسین (ع) در جایی زندانی کردند که نه آنها را از گرما حفظ می‏کرد و نه از سرما، به طوری که پوست صورتشان کنده شد». [1] .

قاضی نعمان پس از نقل گریه‏ی یزید گوید: «گویند این واقعه پس از آن بود که آنها را در منزل جای داد که نه از سرما حفظشان می‏کرد و نه از گرما. یک ماه و نیم در آنجا ماندند و به طوری که از گرمای آفتاب پوست صورتشان کنده شد. سپس آزادشان کرد.» [2] .

ابن‏نما گوید: «زنان در جایی جای داده شدند که نه از گرما حفظشان می‏کرد و نه از سرما به طوری که با وجود پنهان کردن صورت‏ها و سایه انداختن پرده‏ها، چهره‏هاشان پوست انداخت و خونابه جاری گردید. در آن حال شکیب از کف رفته و بی‏تابی بر آنها چیره گشته بود و اندوه با آن زنان بینوا همنشین شده بود.» [3] .

سید بن طاووس گوید:«سپس یزید فرمان داد آنان را در منزلی جای دادند که نه آنها را از گرما حفظ می‏کرد و نه از سرما. آنان آن قدر در آنجا ماندند که پوست صورتشان کنده شد». [4] .

شیخ مفید گوید: «سپس یزید فرمان داد تا زنان را در خانه‏ای جداگانه جای دادند. برادرشان علی بن الحسین بن (ع) نیز همراهشان بود. خانه‏ای متصل به کاخ یزید به آنها اختصاص دادند؛ و چند روزی در آن اقامت کردند». [5] .

از برخی روایات - علاوه بر آنچه گفته شد - چنین برمی‏آید که آن خانه خراب بود، به طوری که بیم آن می‏رفت بر سرشان خراب شود.

صاحب بصائر الدرجات به نقل از محمد بن علی حلبی می‏نویسد: «شنیدم که امام صادق (ع) می‏فرمود: چون علی بن الحسین (ع) و همراهانش را نزد یزید بن معاویه - لعنت خدا بر آنها باد - آوردند، وی را در خانه‏ای جای دادند. [6] یکی از آنها گفت: ما را به این خانه آورده‏اند که بر سر ما ویران شود. (نگهبانان) گفتند: اینان را ببینید که می‏ترسند بر سرشان ویران شود. در حالی که فردا آنها را بیرون می‏برند و می‏کشند. علی بن الحسین (ع) گفت: در میان ما کسی جز من «رطانه» نمی‏دانست و رطانه در نزد اهل مدینه به معنای رومی است». [7] .

طبرانی امامی از یحیی بن عمران حلبی نقل می‏کند که گفت: علی بن الحسین (ع) را با زنان همراهش نزد یزید بن معاویه آوردند. پس آنها را درون خانه‏ای قرار دادند و گروهی عجم را که زبان عربی نمی‏دانستند بر آنها گماردند. یکی از (اهل بیت) به دیگری گفت: ما را در این خانه قرار داده‏اند تا بر سر ما خراب شود و کشته شویم. آن‏گاه علی بن الحسین به زبان رومی به نگهبانان گفت: آیا می‏دانید آنان چه می‏گویند؟ اینها چنین و چنان می‏گویند. نگهبانان گفتند: گفته‏اند که شما را فردا بیرون می‏برند و می‏کشند. سپس علی بن الحسین (ع) گفت: هرگز، خداوند چنین چیزی را نمی‏خواهد. آنگاه رو به آنها کرد و مطلب را به زبان خودشان به آنها فهماند». [8] .

پی نوشتها:

[1] امالی صدوق، ص 231، مجلس 31، ص 243؛ به نقل از آن، بحارالانوار، ج 45، ص 140؛ نیز ر. ک. روضة الواعظین، ج 1، ص 192.

[2] شرح الاخبار، ج 3، ص 269.

[3] مثیرالاحزان، ص 102.

[4] الملهوف، ص 219؛ نیز ر. ک. تسلیة المجالس، ج 2، ص 396.

[5] الارشاد، ج 2، ص 122؛ اعلام الوری، ص 249.

[6] در روایت دلائل الامامة آمده است: «آنان را درون خانه‏ای قرار دادند»؛ و این درست‏تر است.

[7] بصائر الدرجات، ص 338، باب 12، ح 1؛ به نقل از آن بحارالانوار،، ج 45، ص 177؛ نیز ر. ک. المناقب، ج 4، ص 145.

[8] دلائل الامامة، ص 204، ح 125.


نوشته شده در دوشنبه 20 آذر 1391 ساعت 11:33 ب.ظ توسط شاهد نظرات |

خواب سکینه(س)، دختر امام حسین(ع) در شام

ابن‏نما گوید: سکینه(س) در دمشق چنین خوابی دید: گویی که پنج بزرگوار نورانی پیش آمدند. روی سر هر کدام پیری ایستاده بود و فرشتگان پرامونشان را گرفته بودند.

خدمتکاری نیز پیاده با آنها می‏رفت. آن نژادگان رفتند و خدمتکار آمد و به من نزدیک شد و گفت: ای سکینه، جدت سلامت می‏رساند. گفتم: بر رسول خدا سلام باد. ای پیک رسول خدا تو که هستی؟ گفت: خدمتکاری از خدمتکاران بهشت. گفتم: این پیرانی که همراه این نژادگان آمده‏اند کیستند؟ گفت: اول آدم، دو ابراهیم خلیل‏الله، سوم موسی کلیم‏الله و چهارم عیسی روح‏الله است. گفتم: آن کسی که محاسنش را گرفته و می‏افتد و بلند می‏شود کیست؟ گفت: جدت رسول خدا (ص). گفتم: به کجا می‏روند؟ گفت: سوی پدرت حسین (ع).

من رفتم و کوشیدم خود را به وی برسانم و بگویم که ستمگران، پس از او با ما چه کرده‏اند. در همین حال بود که دیدم پنج کجاوه از نور آمدند درون هر یک از آنها زنی است. گفتم: این زنانی که می‏آیند چه کسانی هستند. گفت: اولی حوا، مادر انسانها، دومی آسیه دختر مزاحم، سومی مریم، دختر عمران، چهارمی خدیجه، دختر خویلد، و پنجمی دست بر سرش نهاده و می‏افتد و بلند می‏شود. گفتم: او کیست؟ گفت: جده‏ات فاطمه(س)، دختر محمد (ص)، مادر پدرت. گفتم: به خدا سوگند به او خواهم گفت که با ما چه کرده‏اند.

سپس خود را به او رساندم و در برابرش ایستادم و گریه‏کنان گفتم: مادر جان! به خدا سوگند حق ما را انکار کردند. مادر جان! به خدا سوگند جمع ما را از هم پراکندند؛ مادر جان! به خدا سوگند حریم ما را مباح کردند. مادر جان! به خدا سوگند پدرمان حسین را کشتند. فرمو: ای سکینه! بس است، دیگر مگو که جگرم را سوزاندی و بندهای قلبم را پاره کردی. این پیراهن پدرت حسین همیشه با من است و از من جدا نخواهد شد تا آنکه خدای را با آن دیدار کنم.

سپس بیدار شدم و خواستم که آن خواب را پوشیده نگهدارم ولی برای خانواده‏ام بازگو کردم؛ که میان مردم شایع شد». [1] .

سید بن طاووس ضمن نقل بخشی از خواب از زبان سکینه نقل کرده که این خواب در چهارمین روز اقامت در شام دیده است. [2] علامه‏ی مجلسی جزئیات بیشتری را به نقل از برخی تألیفات شیعی نقل کرده است. [3] .

پی نوشت ها:

[1] مثیرالاحزان، ص 104، به نقل از آن بحارالانوار،، ج 45، ص 140.

[2] الملهوف، ص 220. در آنجا آمده است: سکینه در خواب به جده‏اش فاطمه زهرا گفت: مادر جان! به خدا سوگند حق ما را انکار کردند، مادر جان! به خدا سوگند، جمع ما را پراکنده ساختند. مادر جان! به خدا سوگند، حریم ما را مباح شمردند. مادر جان! به خدا سوگند، پدرمان حسین را کشتند.

[3] بحارالانوار، ج 45، ص 194.


نوشته شده در دوشنبه 20 آذر 1391 ساعت 11:01 ب.ظ توسط شاهد نظرات |

مدت اقامت اهل بیت(ع) در شام

تنها کسی که از مورخان کهن به مدت اقامت اهل بیت(ع) در شام تصریح کرده است، قاضی ابوحنیفة، نعمان بن محمد تمیمی مغربی، متوفای سال 363 هجری است. او می‏گوید: «آنها یک و نیم ماه در آنجا ماندند» [1] سید بن طاووس در نقلی نزدیک به این می‏گوید: «یک ماه در آنجا ماندند» [2] اما دیگران تنها به ذکر عنوان کلی بسنده کرده‏اند. مثل شیخ مفید که می‏گوید: «چند روز در آنجا ماندند» [3] طبری نیز از وی نقل کرده است. [4] .

آری علامه‏ی مجلسی به نقل برخی از کتابهای اصحاب آورده است که آنان مدت ده روز در شام اقامت کردند، آنجا که می‏گوید: «بنابر نقل مدت هفت روز برایش عزا گرفتند. چون روز هشتم فرارسید، یزید آنان را فراخواند و به آنها پیشنهاد ماندن داد. اما آنها نپذیرفتند و آهنگ بازگشت به مدینه کردند، پس برایشان کجاوه ساختند» [5] اما معلوم نیست که ایشان مطلب را از کجا نقل کرده و این روایت قابل استناد نیست.

اگر نقل ابن‏سعد را بپذیریم که یزید کس به مدینه فرستاد و از آنجا چند تن از موالی سالمند بنی‏هاشم نزد وی آمدند و او چند تن از موالی ابوسفیان را با آنها همراه کرد و سپس اسیران را همراهشان به مدینه فرستاد [6] ، در این صورت - با توجه به زمان فرستادن پیک به مدینه و بازگشت آنها به شام - به طور یقین مدت اقامتشان بیشتر می‏شود.

پی نوشت ها:

 [1] شرح الاخبار، ج 3، ص 269.

[2] اقبال الاعمال، ص 589.

[3] الارشاد، ج 2، ص 122.

[4] اعلام الوری، ص 249.

[5] بحارالانوار، ج 45، ص 196.

 [6] الطبقات الکبری، ص 84 (زندگینامه‏ی امام حسین(ع) از بخش چاپ نشده).


نوشته شده در دوشنبه 20 آذر 1391 ساعت 10:16 ب.ظ توسط شاهد نظرات |

بررسی صحت یا دروغ چند خبر درباره تکریم اسراء

شبهه اول:

1. گفته‏اند: یزید فرمان داد زنان - اهل بیت (ع) - را همراه با آنچه نیاز دارند در خانه‏ای جداگانه جای دادند و علی بن الحسین (ع) نیز در همان خانه جای داشت. [1] .

درباره‏ی این روایت باید گفت: آن خانه با خانه‏ی ویرانه‏ای که درباره‏اش گفته‏اند آنها را از گرما و سرما حفظ نمی‏کرد، به طوری که پوست صورت‏هایشان کنده شد، [2] تفاوت می‏کند. این خانه‏ای بود که پس از وقایع مجلس یزید، آنها را به اینجا انتقال دادند. دلیلش نیز مطالبی است که طبری در دنباله‏ی این مطلب آورده است: آن‏گاه اسیران رفتند تا به خانه‏ی یزید در آمدند. پس هیچ یک از زنان خاندان معاویه نماند مگر اینکه به استقبالشان آمد و می‏گریست. [3] این خانه - یا آن طور که از ظاهر نقل طبری برمی‏آید و دیگران نیز گفته‏اند که یزید آنها را در سرای خاص خویش جای داد [4] - خانه‏ی خود یزید یا خانه‏ای چسبیده به خانه‏ی او بود [5] اینکه برخی محل اسکان اهل بیت (ع) در شام را خانه‏ای خوب و درست توصیف کرده‏اند، نادرست است و ناشی از عدم دقت در روایاتی است که در این زمینه آمده است. مؤید این مطلب گفتار سید محمد بن ابی‏طالب است که می‏گوید: «نقل شده که آن ملعون از بیم تفرقه و برپایی فتنه آغاز به پوزش‏خواهی کرد و به نکوهش عمل ابن‏زیاد پرداخت. علی بن الحسین (ع) را احترام می‏کرد و زنان را به سرای خواص خویش انتقال داد؛ و غذای صبح و شام را با سرورمان، امام سجاد (ع)، می‏خورد. [6] .

شبهه دوم:

2. گفته‏اند: یزید تا هنگامی که علی بن الحسین (ع) حاضر نمی‏شد، صبحانه و شام نمی‏خورد [7] درباره‏ی این نقل باید گفت: اگر که درست باشد - این موضوع زمانی بود که کفه‏ی معادله عوض شد و اوضاع به زیان یزید تغییر کرد. او برای حفظ ظواهر و از روی سیاست و از ترس فتنه اقدام به این کار کرد. اما در پنهان و در واقع، می‏دانیم که بارها درصدد قتل امام زین‏العابدین (ع) برآمد و می‏خواست ترورش کند؛ و در گفت و گوی با امام (ع) نیز از نیات پلیدش پرده برداشت.



ادامه مبحث
نوشته شده در دوشنبه 20 آذر 1391 ساعت 10:01 ب.ظ توسط شاهد نظرات |

نگاهی به موضع و تاثیر برخی صحابه درباره افشای جنایات یزید در شام

در طول بحث‏های گذشته یادآور شدیم که برخی از صحابه و یاران پیامبر (ص) نسبت به فاجعه‏ی بزرگ کربلا نقشی مثبت ایفا کردند. آنان حق را بر زبان آوردند، از واقعیت سخن گفتند و مواضعی عالی گرفتند. مقصود ما این نیست که با این سخنان آنها را در یاری نکردن حسین (ع) تبرئه کنیم، بلکه مقصود این است که نفس گرفتن چنین مواضعی در میان مردم تأثیرگذار بود و موجب تأثیر در افکار عمومی گردید. از جمله آن صحابه افراد ذیل هستند:

1. سهل بن سعد: وی - پس از آنکه دانست اسیران اهل بیت (ع) را به همراه سر امام حسین (ع) به شام آوردند - چنین گفت: شگفتا! سر حسین را هدیه می‏آورند و مردم شادی می‏کنند؟ [1] .

2. واثلة بن اسقع: وی هنگامی که - پس از آوردن سر حسین (ع) - شنید که مردی از شامیان حسین (ع) و پدرش را لعن می‏کند گفت: به خدا سوگند، پس از آنکه شنیدم رسول خدا (ص) درباره‏ی علی، حسن و حسین و فاطمه (س) گفت آنچه را که گفت، پیوسته آنان را دوست می‏دارم.... [2] .

3. ابو برزه‏ی اسلمی: وی پس از مشاهده‏ی اینکه یزید با خیزران بر لب و دندان حسین (ع) می‏زد، در اعتراض به او گفت، ای یزید، چوبدستی‏ات را بردار! به خدا سوگند بارها دیده‏ام که رسول خدا (ص) دندانهایش را می‏بوسید. [3] .

4. زید بن ارقم: او نیزی موضعی مشابه ابو برزه‏ی اسلمی گرفت و گفت: از دندانهایش دست بردار که بارها رسول خدا (ص) را دیدم که آنها را می‏بوسید. یزید گفت: اگر پیر و خرفت نبودی، به یقین تو را می‏کشتم. [4] اشاره سید حمیری در اشعارش به او می‏باشد. [5] .

5. نعمان بن بشیر: گفته‏اند که او در مجلس یزید به کارش اعتراض کرد. [6] .

خوارزمی به نقل از عکرمة بن خالد گوید: سر حسین (ع) را به دمشق نزد یزید بن معاویة آوردند و نصب کردند. یزید گفت: بگویید نعمان بن بشیر نزد من بیاید. وقتی که آمد، گفت: رفتار عبیدالله زیاد را چگونه دیدی؟ گفت: جنگ به نوبت است. گفت: سپاس خدایی را که او را کشت! نعمان گفت: امیرمؤمنان - معاویه - قتل او را خوش نمی‏داشت. گفت: این پیش از خروجش بود. اگر او بر أمیرالمؤمنین خروج می‏کرد، به خدا سوگند، اگر می‏توانست او را می‏کشت. نعمان گفت: من نمی‏دانم که او چه می‏کرد! سپس نعمان بیروت رفت و یزید گفت: چنان که می‏بینید او به ما پیوسته است و امیرمؤمنان - معاویه - وی را ولایت داده و مقامش را بالا برده است. اما پدرم می‏گفت: هیچ یک از انصار را نمی‏شناسم مگر اینکه علی (ع) و خاندانش را دوست می‏دارد و با قریش به تمامی دشمنی می‏ورزد. [7] .

این در حالی است که ابن ابی الحدید با صراحت عنوان می‏کند که او از علی (ع) برگشت، آنجا که می‏گوید: نعمان بن بشیر از علی (ع) جدا شد و با او دشمن بود. او در خونریزی‏های معاویه شرکت فعال داشت؛ و از فرماندهان پسرش، یزید، بود تا آنکه به همان حال در گذشت. [8] .

و نیز موضعی که از یکی صحابه در قبال یزید گرفت، به طوری که یزید تاب نیاورد و گفت: به خدا سوگند، اگر مصاحبت تو با رسول خدا (ص) نبود، گردنت را می‏زدم؛ و او پاسخ داد: وای بر تو، حق مصاحبت مرا با رسول خدا (ص) رعایت می‏کنی ولی حق فرزندی پسر رسول (ص) را رعایت نمی‏کنی؟ پس صدای گریه مردم بلند شد و نزدیک بود که فتنه برپا شود. [9] .

پی نوشت ها:

[1] مقتل خوارزمی، ج 2، ص 60؛ تسلیة المجالس، ج 2، ص 379؛ بحارالانوار، ج 45، ص 127.

[2] اسدالغابة، ج 2، ص 20؛ ذهبی مانند این مطلب را درباره‏ی وائلة بن اسقع گفته است؛ و گویا این دو یکی باشند (سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 314).

[3] تذکرة الخواص، ص 261؛ ر. ک: تهذیب الکمال، ج 6، ص 428؛ تاریخ الطبری، ج 4، ص 293؛ المنتظم: ج 5، ص 342؛ الرد علی المتعصب العنید،ص 47؛ سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 309؛ البدایة و النهایة، ج 8، ص 194، و 199. نیز ر. ک: همین کتاب مباحث مربوط به مجلس یزید.

[4] الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 58.

[5] المناقب، ج 4، ص 114.

[6] الجوهرة، ج 2، ص 219؛ طبق عبرات المصطفین، ج 2، ص 310.

[7] مقتل خوارزمی، ج 2، ص 59.

[8] شرح نهج‏البلاغة، ج 4، ص 77.

[9] مقتل خوارزمی، ج 2، ص 58.


نوشته شده در دوشنبه 20 آذر 1391 ساعت 09:54 ب.ظ توسط شاهد نظرات |

ورود اهل بیت(ع) به شام در بیان اصحاب رسول خدا(ص)

سهل بن سعد می‏گوید: به سوی بیت‏المقدس رفتیم تا اینکه در شام به شهری رسیدیم با نهرهای فراوان و درختان انبوه، پرده‏های دیبا آویخته و شادمان بودند و به یکدیگر تبریک می‏گفتند؛ و زنان با دف و طبل می‏زدند. با خودم گفتم: شاید مردم شام عیدی دارند که ما نمی‏دانیم. در همین حال گروهی را سرگرم گفت و گو دیدم. از آنان پرسیدم، آقایان! در شام عید است و ما نمی‏دانیم؟ گفتند: ای پیرمرد، غریب به نظر می‏آیی! گفتم: من سهل بن سعد هستم. رسول خدا (ص) را دیده و سینه‏ای پر از حدیث وی دارم. گفتند: ای سعد! آیا در شگفت نیستی که چرا آسمان خون نمی‏بارد و زمین ساکنانش را فرو نمی‏بلعد؟ گفتم: چرا؟ گفتند: سر حسین، فرزند رسول خدا (ص) را از عراق به شام فرستاده‏اند و هم اینک می‏رسد...». [1] .

در نقل دیگری آمده است که یکی از تابعان با فضیلت، پس از مشاهده‏ی سر حسین (ع) مدت یک ماه از انظار پنهان شد. پس از آنکه وی را دیدند و دلیلش را از او پرسیدند گفت: آیا نمی‏بینید که چه بر ما نازل شده است؟ و آن‏گاه این شعر را خواند:

ای پسر دختر محمد (ص)! سرت را در حالی آوردند که سخت به خونش آغشته بود؛

ای پسر دختر محمد (ص)! گویی که با کشتن تو، به عمد و آشکارا پیامبری را کشته‏اند؛ تو را تشنه کشتند و در کشتن تو ملاحظه هیچ تأویل و تنزیلی را نکردند؛

به خاطر کشتن تو تکبیر می‏گویند و حال آنکه به تحقیق با کشتن تو تکبیر و تهلیل را کشتند؛

آی آن که اگر عزاداری برای کسی نیکو باشد، گریستن بر او خوب و زیبا است؛

پس، جان ابرها بامدادان و جان بادها شبانگاهان گریست. [2] .

پی نوشت ها:

[1] مقتل خوارزمی، ج 2، ص 60.

[2] تسلیة المجالس، ج 2، ص 382؛ (این مطلب را سید محمد بن ابی‏طالب در ضمن رویدادهای شام آورده است).


نوشته شده در دوشنبه 20 آذر 1391 ساعت 09:52 ب.ظ توسط شاهد نظرات |

داستان راهب قنسرین و سر مقدس امام حسین(ع)

نطنزی در الخصائص گوید: چون سر امام حسین(ع) را در منزلگاهی به نام قنسرین فرود آوردند، راهبی از صومعه‏اش به سر نگاه کرد و دید که نوری از دهانش بیرون می‏آید و به آسمان بالا می‏رود! او ده هزار درهم آورد و سر را گرفت و به صومعه‏اش برد. آن گاه صدای ناشناسی را شنید که می‏گفت: «خوشا به حالت! و خوشا به حال کسی که حرمت او را بشناسد!»

راهب سر بلند کرد و گفت: پروردگارا تو را به حق عیسی، امر فرما تا این سر با من سخن بگوید. آن گاه سر به سخن درآمد و گفت: ای راهب! چه می‏خواهی؟ گفت: تو کیستی؟

گفت: من فرزند محمد مصطفایم! من فرزند علی مرتضایم! من فرزند فاطمه‏ی زهرایم! من کشته شده در کربلایم! منم مظلوم! منم عطشان! و ساکت شد.

راهب صورت به صورتش گذاشت و گفت: صورت از صورت تو برنمی‏دارم، تا بگویی که در قیامت از من شفاعت می‏کنی! سر به سخن درآمد و گفت: به دین جدم محمد (ص) درآی.

راهب گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله.

پس شفاعتش را پذیرفت. چون صبح شد سر و درهم ها را از او گرفتند. چون به دشت رسیدند نگاه کردند و دیدند که درهم ها تبدیل به سنگ شده است! [1] .

طریحی نیز داستان راهبی را با سر مقدس نوشته است که با داستان راهب قنسرین شباهت دارد. اما یادآور شده است که محل این داستان در حدود شش میلی بعلبک بوده است. [2] .

پی نوشتها:

[1] مناقب آل ابی‏طاب (ع)، ج 4، ص 67؛ به نقل از الخصائص نطنزی و به نقل از آن، بحارالانوار، ج 45، ص 304 - 303.

[2] ر. ک. المنتخب، طریحی، ص 482 - 481.


نوشته شده در دوشنبه 20 آذر 1391 ساعت 06:42 ب.ظ توسط شاهد نظرات |

کاروان حسینی نزدیک دمشق

سید ابن‏طاووس گوید: کوفیان سر امام حسین (ع) را به همراه مردانی که به اسارت گرفته بودند حرکت دادند. چون نزدیک دمشق رسیدند، ام‏کلثوم به شمر - که در میان آنها بود - نزدیک شد و گفت: حاجتی دارم! گفت چه حاجتی؟ فرمود: چون ما را وارد شهر کردید، از دروازه‏ای ببرید که تماشاگران کم‏تری داشته باشد؛ و از اینان بخواه که سرها را از محمل ها بیرون بیاورند و از ما دور کنند. زیرا از بس با این حال به ما نگاه کردند خوار و ذلیل گشته‏ایم!

شمر از روی کفر و سرکشی در پاسخ سؤال وی فرمان داد تا سرها را در وسط محمل ها بر نیزه کنند و آنان را از میان تماشاچیان با همین حالت حرکت داد تا به دروازه‏ی دمشق رسید!» [1[

پی نوشت ها:

[1] اللهوف، ص 156 - 155؛ و به نقل از آن نفس المهموم، 430 - 429؛ و ر. ک. مقتل الحسین (ع)، مقرم، ص 347.


نوشته شده در دوشنبه 20 آذر 1391 ساعت 06:41 ب.ظ توسط شاهد نظرات |

روز ورود کاروان حسینی به دمشق

شیخ عباس قمی گوید: شیخ کفعمی [1] ، شیخ بهایی [2] و محدث کاشانی [3] نوشته‏اند: در اول صفر، سر حسین (ع) وارد دمشق شد. این روز را بنی‏امیه جشن می‏گیرند. این روز روزی است که اندوه را تازه می‏کند.

روزی که در عراق عزا به شمار می‏آید، اما بنی‏امیه آن را در شام جشن می‏گیرند.

نیز از ابوریحان در آثار الباقیه [4] نقل شده است که گفت: در روز اول صفر، سر حسین (ع) را وارد دمشق کردند...». [5]

پی نوشت ها:

[1] مصباح کفعمی، ص 510.

[2] توضیح المقاصد، بهایی، ص 4.

[3] تقویم المحسنین، فیض کاشانی، ص 15.

[4] الآثار الباقیه، بیرونی، 331، چاپ مکتبة المثنی، بغداد.

[5] نفس المهموم، ص 429؛ ر. ک. مقتل الحسین (ع)، مقرم، ص 348.


نوشته شده در دوشنبه 20 آذر 1391 ساعت 06:38 ب.ظ توسط شاهد نظرات |

آمدن جابر بن عبد الله انصاری در اربعین به کربلا و کیفیت زیارت او

عطیه گفت: ما بیرون رفتیم با جابر بن عبد اللّه انصارى به جهت زیارت قبر حضرت حسین علیه السّلام، پس زمانى كه به كربلا وارد شدیم جابر نزدیك فرات رفت و غسل كرد، پس جامه را لنگ خود كرد و جامه دیگر را بر دوش افكند، پس گشود بسته‏اى را كه در آن سعد بود و بپاشید از آن بر بدن خود، پس به جانب قبر روان شد و گامى برنداشت مگر با ذكر خدا تا نزدیك قبر رسید، مرا گفت كه: دست مرا بر قبر گذار.

من دست وى را بر قبر گذاشتم، چون دستش به قبر رسید بى‏هوش بر روى قبر افتاد، پس آبى بر وى پاشیدم تا به هوش آمد و سه بار گفت: یا حسین، پس گفت:

حبیب لا یجیب حبیبه!؟  آیا دوست جواب نمى‏دهد دوست خود را؟ پس گفت: كجا توانى جواب دهى و حال آن كه در گذشته از جاى خود رگهاى گردن تو، و آویخته شده بر پشت و شانه تو، و جدایى افتاده ما بین سر و تن تو، پس شهادت مى‏دهم كه: تو مى‏باشى فرزند خیر النّبیّین، و پسر سیّد المؤمنین، و فرزند هم سوگند تقوى و سلیل هدى و خامس اصحاب كساء، و پسر سیّد النّقباء، و فرزند فاطمه علیها السّلام سیّده زن‏ها. و چگونه چنین نباشى و حال آن كه پرورش داده تو را پنجه سیّد المرسلین و پروریده شدى در كنار متقین، و شیر خوردى از پستان ایمان، و بریده شدى از شیر به اسلام، و پاكیزه بودى در حیات و ممات، همانا دل‏هاى مؤمنین خوش نیست به جهت فراق تو و حال آن كه شكّى ندارد در نیكویى حال تو، پس بر تو باد سلام خدا و خشنودى او، و همانا شهادت مى‏دهم كه تو گذشتى بر آنچه گذشت بر آن برادر تو یحیى بن زكریّا.

پس جابر گردانید چشم خود را بر دور قبر و شهدا را سلام كرد بدین طریق:

السّلام علیكم أیّتها الارواح الّتى حلّت بفنائك قبر الحسین علیه السّلام، و اناخت برحله، اشهد انّكم اقمتم الصّلاة، و آتیتم الزّكاة، و امرتم بالمعروف، و نهیتم عن المنكر، و جاهدتم الملحدین، و عبدتم اللّه حتى اتاكم الیقین.

پس گفت: سوگند به آن كه برانگیخت محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را به نبوّت حقّه كه ما شركت كردیم شما را در آنچه داخل شدید در آن.

عطیّه گفت، به جابر گفتم: چگونه ما با ایشان شركت كردیم و حال آن كه فرود نیامدیم ما وادیى را، و بالا نرفتیم كوهى را، و شمشیرى نزدیم و امّا این گروه پس جدایى افتاده ما بین سر و بدنشان و اولادشان یتیم و زنانشان بیوه گشته؟

جابر گفت: اى عطیّه! شنیدم، از حبیب خود رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم كه مى‏فرمود:

هر كه دوست دارد گروهى را، با ایشان محشور شود. و هر كه دوست داشته باشد عمل قومى را شریك شود در عمل ایشان، پس قسم به خداوندى كه محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را به راستى برانگیخته كه نیّت من و اصحابم بر آن چیزى است كه گذشته بر او حضرت حسین علیه السّلام و یاورانش.

پس جابر گفت: ببرید مرا به سوى خانه‏هاى كوفه.

پس چون پاره‏اى راه رفتیم به من گفت: اى عطیّه! آیا وصیّت كنم تو را و گمان ندارم كه برخورم تو را پس از این سفر، و آن وصیّت این است كه دوست دار دوست آل محمّد را مادامى‏كه ایشان را دوست دارد، و دشمن دار دشمن آل محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را تا چندى كه دشمن است با ایشان اگر چه روزه‏دار و نمازگزار باشند، و مدارا كن با دوست آل محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم اگر چه بلغزد از ایشان پایى از بسیارى گناهان و استوار و ثابت بماند پاى دیگر ایشان از راه دوستى ایشان، همانا دوست ایشان بازگشت نماید به بهشت و دشمن ایشان بازگردد به دوزخ.  


متن عربی و اسناد
نوشته شده در جمعه 16 دی 1390 ساعت 08:29 ب.ظ توسط شاهد نظرات |

ورود اهل بیت(ع) به کربلا در روز اربعین و مواجهه با جابر

چون اهل البیت به مرقد مطهّر حسین علیه السّلام رسیدند جابر بن عبد اللَّه انصارى و جمعى از بنى هاشم و مردانى از آنها را یافتند كه براى زیارت قبر حسین علیه السّلام فرا رسیده بودند، همگان در یك زمان به عزادارى و نوحه سرایى پرداختند و سوگوارى جگرسوزى بر پا نمودند، و زنان آن آبادى نیز با ایشان به عزادارى پرداختند و چند روز در كربلا اقامت كردند.


از ابى جناب كلبى روایت شده كه گچكاران بدو حدیث كردند و گفتند: ما شب ها به جبّانة نزد قتلگاه حسین علیه السّلام مى‏رفتیم و نوحه جنّیان را مى‏شنیدیم كه نوحه مى‏كردند و مى‏گفتند:

مسح الرّسول جبینه‏

فله بریق فی الخدود

پیامبر به جبینش دست مى‏كشد، او را چهره‏اى درخشان بود

ابواه من علیا قریش

جدّه خیر الجدود

والدینش از طبقه بالاى قریش بودند، و جدّش بهترین اجداد بود راوى گوید: و آن گاه اهل البیت از كربلا به سوى مدینه كوچیدند.

متن عربی:

قَالَ الرَّاوِی وَ لَمَّا رَجَعَ نِسَاءُ الْحُسَیْنِ ع وَ عِیَالُهُ مِنَ الشَّامِ وَ بَلَغُوا الْعِرَاقَ قَالُوا لِلدَّلِیلِ مُرَّ بِنَا عَلَى طَرِیقِ كَرْبَلَاءَ فَوَصَلُوا إِلَى مَوْضِعِ الْمَصْرَعِ فَوَجَدُوا جَابِرَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیَّ رَحِمَهُ اللَّهُ وَ جَمَاعَةً مِنْ بَنِی هَاشِمٍ وَ رِجَالًا مِنْ آلِ رَسُولِ اللَّهِ ص قَدْ وَرَدُوا لِزِیَارَةِ قَبْرِ الْحُسَیْنِ ع فَوَافَوْا فِی وَقْتٍ وَاحِدٍ وَ تَلَاقَوْا بِالْبُكَاءِ وَ الْحُزْنِ وَ اللَّطْمِ وَ أَقَامُوا الْمَآتِمَ الْمُقْرِحَةَ لِلْأَكْبَادِ وَ اجْتَمَعَ إِلَیْهِمْ نِسَاءُ ذَلِكَ السَّوَادِ فَأَقَامُوا عَلَى ذَلِكَ أَیَّاماً فَرُوِیَ عَنْ أَبِی حُبَابٍ الْكَلْبِیِّ قَالَ حَدَّثَنَا الْجَصَّاصُونَ قَالُوا كُنَّا نَخْرُجُ إِلَى الْجَبَّانَةِ فِی اللَّیْلِ‏ عِنْدَ مَقْتَلِ الْحُسَیْنِ ع فَنَسْمَعُ الْجِنَّ یَنُوحُونَ عَلَیْهِ فَیَقُولُونَ:

مسح الرّسول جبینه‏             فله بریق فی الخدود

ابواه من علیا قریش                   جدّه خیر الجدود

اللهوف، ابن طاوس ،ص:197


نوشته شده در جمعه 16 دی 1390 ساعت 08:01 ب.ظ توسط شاهد نظرات |

اتفاقاتی که تا چهل روز بعد از شهادت امام حسین(ع) ادامه داشت

زراره از قول امام صادق(ع)‌نقل نمود که حضرت ابو عبد اللَّه علیه السّلام فرمودند:

اى زراره آسمان تا چهل روز بر حسین بن على علیهما السّلام خون بارید و زمین تا چهل روز تار و تاریك بود و خورشید تا چهل روز گرفته و نورش سرخ بود و كوهها تكه تكه شده و پراكنده گشتند و دریاها روان گردیده و فرشتگان تا چهل روز بر آن حضرت گریستند و هیچ زنى از ما اهل بیت خضاب نكرد و روغن به خود نمالید و سرمه نكشید و موهایش را شانه نزد تا وقتى كه سر عبید اللَّه بن زیاد را به نزد ما فرستادند و پیوسته بعد از شهادت آن حضرت چشمان، اشك آلود بود و هر گاه جدّم یاد آن حضرت را مى‏نمود محاسنش از اشك خیس مى‏گشت بطورى كه هر كس آن جناب را مى‏دید به حالش ترحّم نموده و از گریه‏اش به گریه مى‏افتاد...


متن عربی:

وَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّه بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ الْبَصْرِیِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْأَصَمِّ عَنْ أَبِی یَعْقُوبَ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع یَا زُرَارَةُ إِنَّ السَّمَاءَ بَكَتْ عَلَى الْحُسَیْنِ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً بِالدَّمِ وَ إِنَّ الْأَرْضَ بَكَتْ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً بِالسَّوَادِ وَ إِنَّ الشَّمْسَ بَكَتْ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً بِالْكُسُوفِ وَ الْحُمْرَةِ وَ إِنَّ الْجِبَالَ تَقَطَّعَتْ وَ انْتَثَرَتْ وَ إِنَّ الْبِحَارَ تَفَجَّرَتْ وَ إِنَّ الْمَلَائِكَةَ بَكَتْ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً عَلَى الْحُسَیْنِ ع وَ مَا اخْتَضَبَتْ مِنَّا امْرَأَةٌ وَ لَا ادَّهَنَتْ وَ لَا اكْتَحَلَتْ- وَ لَا رَجَّلَتْ حَتَّى أَتَانَا رَأْسُ عُبَیْدِ اللَّهِ بْنِ زِیَادٍ وَ مَا زِلْنَا فِی عَبْرَةٍ بَعْدَهُ وَ كَانَ جَدِّی إِذَا ذَكَرَهُ بَكَى حَتَّى تَمْلَأَ عَیْنَاهُ لِحْیَتَهُ وَ حَتَّى یَبْكِیَ لِبُكَائِهِ رَحْمَةً لَهُ مَنْ رَآه‏...

كامل الزیارات، ص: 81


نوشته شده در جمعه 16 دی 1390 ساعت 07:35 ب.ظ توسط شاهد نظرات |


Design By : Pichak