تبلیغات
پایگاه تخصصی روضه و مقتل اهل بیت علیهم السلام - مطالب حر بن یزید ریاحی






























پایگاه تخصصی روضه و مقتل اهل بیت علیهم السلام

توبه حر یزید ریاحی

ابو مخنف می گوید بعد از این که اولین تیراندازی را کردند تعدادی از اصحاب امام(ع) به شهادت رسیدند و تقریبا 50 نفر از ایشان باقی ماندند. در این هنگام بود که حسین(ع) دست به محاسن خود کشیده و فرمود: این ها –تیرها-فرستادگان این قوم بودند. سپس فرمود: خداوند بر یهود و نصاری غضبش را شدید نمود چون برای خدا فرزند قائل شدند، و بر مجوس نیز  غضبش را شدید نمود زیرا ماه و خورشید و آتش را می پرستیدند. و همانا خدا غضبش را شدید می نماید بر قومی که جمع شده اند تا فرزند پیامبرشان را بکشند. به خدا سوگند هیچ گاه درخواستی که از من دارند را نمی پذیرم تا زمانی که خداوند را در حالی که به خون خود خضاب شده ام ملاقات نمایم. سپس فریاد زند:


«أما من‏ مغیث‏ یغیثنا لوجه‏ اللّه‏ تعالى‏؟ أما من‏ ذاب‏ یذبّ‏ عن‏ حرم‏ رسول‏ اللّه‏»؟

آیا فریادرسی نیست که برای خدا به فریاد ما برسد؟ آیا مدافعی نیست که از حرم رسول الله(ص) دفاع نماید؟(1)

در این‏ هنگام‏ حر بن‏ یزید مشاهده‏ كردند كه‏ لشكریان‏ تصمیم‏ دارند سید الشهداء را بكشند به عمر بن‏ سعد گفت‏: آیا با حسین‏ بن‏ على‏ جنگ‏ خواهى‏ كرد؟ گفت‏: آرى‏ به‏ خداوند جنگى‏ خواهیم‏ كرد كه‏ در آن‏ دست‏ها و سرها از بدن‏ جدا شوند گفت‏: مگر شما بپیشنهاد او رضایت‏ ندادید؟ عمر بن‏ سعد گفت‏: اگر اختیار در دست‏ من‏ بود قبول‏ مى‏ كردم‏ لیكن‏ عبید اللَّه‏ بن‏ زیاد پیشنهاد او را قبول‏ نكرد.

حر بن یزید پس از این مذاكرات به مردى از خویشاوندانش بنام قرة بن قیس گفت: آیا اسبت را آب داده‏اى جواب داد آب نداده‏ام قره گوید من گمان كردم وى دوست دارد از جبهه جنگ كناره‏گیرى كند و در جنگ شركت نداشته باشد اگر حرّ بن یزید مقصودش را با من در میان میگذاشت من هم باتفاق او بطرف حسین علیه السّلام می رفتم.

حر بن یزید آرام آرام به طرف سید الشهداء علیه السّلام می رفت. مردى به وى گفت: چرا تو را ناراحت مى‏بینم؟ جواب داد به خداوند سوگند من خود را بین دوزخ و بهشت مشاهده میكنم؛ به پروردگار سوگند دوزخ را بر بهشت اختیار نخواهم كرد اگر چه قطعه قطعه‏ام‏ كنند.(2)

سپس اسب خود را به سوى حسین علیه السّلام راند (3) در حالى كه نیزه خود را وارونه و سپر خود را واژگون كرده بود و سرش را به خاطر خجالت از آل رسول پایین افكنده بود كه آنها را در این مكان بى‏آب و علف فرود آورده بود! آنگاه صداى خود را بلند كرد: «خدایا من به سوى تو بازگشتم، پس توبه مرا بپذیر، به تحقیق كه من قلوب اولیاء تو و فرزندان پیامبر تو را لرزاندم! اى اباعبداللّه من توبه مى‏كنم آیا توبه من پذیرفته است؟»(4) به پروردگار سوگند اگر می دانستم قضیه این چنین خواهد شد، نسبت به شما هیچ اقدامى نمی كردم (5)

حسین علیه السّلام فرمود:

آرى خداوند توبه تو را مى‏پذیرد، (6) این كلام او را مسرور كرد و به حیات ابدى و نعمت دائمى یقین كرد. اینجا قول هاتف برایش واضح شد، رو به حسین علیه السّلام كرد و گفت:

هنگامى كه از كوفه خارج شدم صدائى شنیدم كه مى‏گفت: اى حرّ بشارت باد تو را به بهشت، گفتم: واى بر حرّ و بشارت بهشت در حالى كه به جنگ پسر دختر پیامبر مى‏رود. (7)

حسین علیه السّلام فرمود: تو به خیر رسیدى و پاداش تو محفوظ است. این در حالى بود كه یك غلام ترك هم همراه حرّ بود. (8)


متن عربی و اسناد
نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1390 ساعت 05:13 ب.ظ توسط شاهد نظرات |

احترام حر به نام مادر اباعبدالله(ع) حضرت زهرا(س)

حر به امام حسین(ع)-بعد از مواجهه-گفت: بخدا قسم من از این نامه‏ها و فرستادگانى كه تو میفرمائى خبرى ندارم. امام حسین به یكى از یاران خود كه او را عقبة- ابن سمعان میگفتند فرمود: آن دو خورجینى را كه حاوى نامه‏هاى این مردم است نزد من بیاور! وقتى آن دو خورجین را آورد امام علیه السّلام آن نامه‏ها را در مقابل حر ریخت.

حر گفت: ما از آن افرادى نیستیم كه براى تو نامه نوشته‏اند ما مأموریت داریم وقتى با تو ملاقات نمائیم از تو مفارقت ننمائیم تا تو را در كوفه نزد عبید اللَّه ببریم.

امام حسین در جوابش فرمود: مرگ بتو از این آرزو نزدیك‏تر است. سپس امام حسین بیارانش فرمود: برخیزید و سوار شوید، آنان سوار شدند و در انتظار سوار شدن زنان ماندند. وقتى زنان سوار شدند امام علیه السّلام به اصحاب خود فرمود:

برگردید! هنگامى كه خواستند بازگردند لشكر حر مانع شدند. امام حسین علیه السّلام به حر فرمود:

ثكلتك امك ما ترید!؟

 یعنى: مادرت به عزایت بنشیند؛ چه منظورى دارى!؟

حر در جواب امام حسین گفت: والله اگر كسى از عرب، غیر از تو كه در چنین حالى هستى نام مادرم را می برد من نیز نام مادر او را میبردم و (میگفتم) مادرت برایت گریان شود. ولى بخدا قسم من راجع بنام مادر تو راهى ندارم جز اینكه نام او را بخوبى ببرم.

امام حسین به حر فرمود: چه منظورى دارى؟ گفت: منظور من این است كه تو را نزد امیر عبید اللَّه ببرم.

امام علیه السّلام فرمود: بخدا قسم كه من تابع تو نخواهم شد.

حر گفت: بخدا قسم من هم تو را رها نخواهم كرد. سه مرتبه این مقاله بین آنان رد و بدل شد. موقعى كه گفتگوى ایشان بطول انجامید حر گفت: من مأمور نیستم با تو جنگ نمایم. فقط مأموریت من این است كه تو را وارد كوفه كنم، اكنون كه این مطلب را نمى‏پذیرى پس راهى را انتخاب كن كه نه داخل كوفه و نه وارد مدینه شوى و بدین وسیله مراعات انصاف شده باشد تا من نامه‏اى براى ابن زیاد بنویسم. شاید خدا راهى پیش بیاورد و عافیت را نصیب من نماید كه من در امر تو مداخله ننمایم. اكنون از این طریق برو...


متن عربی و سند
نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1390 ساعت 11:42 ق.ظ توسط شاهد نظرات |

امام حسین(ع) سپاه حر و اسب هایشان را سیراب نمود

امام‏ حسین‏ علیه‏ السّلام‏ دستور داد تا خیمه‏ها را بر سر پا كردند و آن‏ گروه‏ كه‏ در حدود هزار نفر بودند با حر بن‏ یزید تمیمى‏ آمدند تا در آن‏ گرماى‏ ظهر در مقابل‏ امام‏ حسین‏ توقف‏ نمودند. امام‏ حسین‏ و یارانش‏ عمامه‏ها بر سر بسته‏ و شمشیرهاى‏ خود را حمایل‏ كرده‏ بودند.


امام حسین علیه السّلام بجوانان خود فرمود: این گروه را بنحوى آب دهید كه كاملا سیرآب شوند. اسبان را هم اندك اندك آب دهید كه (چون تازه از راه رسیده‏اند و عرق دارند) مریض نشوند. آنان این دستور را اجراء نمودند و كاسه و جام‏ها را پر از آب میكردند و جلو دهان اسبان میگرفتند. وقتى آن اسب سه یا چهار یا پنج نفس آب میخورد ظرف آب را از جلو آن رد میكردند (كه بیشتر از اندازه نخورد و مریض نشود) و اسب دیگرى را بهمین نحو آب مى‏دادند تا اینكه كلیه آن اسب‏ها را آب دادند! على بن طحان محاربى میگوید: من هم در آن روز با حر بودم و آخرین نفرى بودم كه (نزد لشكر امام حسین) وارد شدم. هنگامى كه امام حسین‏ متوجه تشنگى من و اسبم شد بمن فرمود:

أنخ الراویة ! یعنى آن شتر آبكش را بخوابان. ولى چون معناى راویه بنظر من مشك آب بود لذا منظور آن حضرت را درك نكردم. سپس امام علیه السّلام بمن فرمود: اى پسر برادر! آن (شترى را كه بارش آب است) بخوابان! من آن شتر را خوابانیدم امام حسین بمن فرمود: آب بیاشام، آب از مشك فرو میریخت و من از آن استفاده نمیكردم، امام علیه السّلام فرمود: سر مشك را برگردان، ولى من متوجه نمیشدم كه چه كنم! امام حسین شخصا برخاست و سر مشك را برگردانید و من، خود و اسبم را سیراب نمودم.


متن عربی و اسناد
نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1390 ساعت 11:21 ق.ظ توسط شاهد نظرات |

جریان مواجهه حر با سپاه امام حسین(ع)

ابو مخنف‏ از عبد اللّه‏ بن‏ سلیم‏ و مذرى‏ بن‏ مشمعل‏ اسدى‏ روایت‏ كرده‏ كه‏ گفتند:

با حسین علیه السّلام همراه بودیم، حضرت در منزل شراف، اتراق فرمود و به یاران خویش دستور داد بیش از حد متعارف، تدارك آب ببینند، سپس بامدادان حركت كرد و تا نیمروز راه پیمودند. ناگهان یكى از سپاهیان تكبیر گفت. امام علیه السّلام فرمود: «اللّه اكبر! لم كبّرت؟ خدا بزرگتر از آن است كه وصف شود، چرا تكبیر گفتى؟».

عرضه داشت: چشمم به درختان خرما افتاد. عبد اللّه و مذرى گفتند: ما در این منطقه هرگز درخت خرما ندیده‏ایم.

امام علیه السّلام فرمود: «فما تریانه رأى؟؛ به نظر شما او چه دیده است؟».


عرض كردیم: احتمالا گردن‏هاى اسبان به نظرش آمده است.

حضرت فرمود: «و انا و اللّه أرى ذلك؛ به خدا! من نیز آن‏ها را مشاهده مى‏كنم».

سپس فرمود: «أما لنا ملجأ نجعله فى ظهورنا و نستقبل القوم من وجه واحد».

«آیا در این نزدیكى‏ها محل ایمنى وجود دارد، آن را پشت سر خود قرار دهیم و تنها از یك جبهه با دشمن رو به رو شویم».

عرض كردیم: آرى؛ هست. منطقه ذو حسم سمت چپ شما قرار دارد، مى‏توانید بدان جا تغییر مسیر دهید و اگر موفق شوید براى رسیدن به آنجا بر دشمن پیشى بگیرید، به هدف خود، رسیده‏اید. از این رو، حضرت به سمت چپ تغییر مسیر داد. دیرى نپایید كه گردن‏هاى اسب‏ها به خوبى پدیدار شد و آن‏ها را مشاهده مى‏كردیم. مسیر خود را از آن‏ها تغییر دادیم و آنان نیز به سمت ما تغییر مسیر دادند. سر نیزه‏هاى آنان از دور به شاخك‏هاى زنبور عسل و پرچم‏هایشان به بال‏هاى پرندگان مى‏ماند.

به هر حال، ما قبل از آنان به «ذو حسم» رسیدیم و سراپرده حسین علیه السّلام بر افراشته شد و سپاهیان دشمن با یك هزار تن به فرماندهى حرّ از راه رسیدند. وى در گرماى سوزان ظهر در برابر امام علیه السّلام قرار گرفت. امام و یارانش عمامه به سر و شمشیر حمایل داشتند، حضرت به یاران خود فرمود: «اسقوا القوم و رشّفوا الخیل؛ این جمعیت و اسبانشان را سیراب كنید».

زمانى كه نفرات و اسبان آن‏ها را سیراب نمودند، وقت نماز فرا رسید، امام حسین علیه السّلام به حجّاج بن مسروق جعفى- كه حضرت را همراهى مى‏كرد- دستور داد اذان بگوید، وقت اقامه نماز رسید، امام كه عبا و ردا و كفش‏هاى خود را پوشیده بود، از خیمه بیرون آمد و خدا را حمد و سپاس گفت، سپس فرمود: «ایّها الناس! انها معذرة الى اللّه و إلیكم إنى لم آتكم حتى أتتنى كتبكم».

«مردم! سخنان من اتمام حجت بر شما و انجام وظیفه در پیشگاه خداست، من آن‏گاه كه نامه‏هایتان به سویم سرازیر شد، به سوى شما آمدم ...».

جمعیت در پاسخ سكوت كردند. حضرت به مؤذن فرمود: «أقم؛ اقامه بگو».

وى اقامه گفت و امام علیه السّلام به حرّ فرمود: «أ ترید أن تصلّى بأصحابك؛ آیا نماز را با سپاهیانت بجا مى‏آورى؟».

عرض كرد: خیر؛ به شما اقتدا مى‏كنیم و امام علیه السّلام نماز را با آنان به جماعت بجا آورد و سپس داخل سراپرده خود شد و یارانش اطراف او را گرفتند و حرّ نیز داخل خیمه خود شد و سپاهش پیرامون او گرد آمدند و آن‏گاه به جاى خود بازگشتند و هر یك عنان مركب خویش را در دست، و در سایه آن نشستند.

با فرا رسیدن وقت نماز عصر، امام علیه السّلام به یاران دستور داد آماده حركت باشند.

نماز عصر را با آنان بجا آورد و پس از فراغت از نماز، رو به سپاهیان دشمن كرد و فرمود: «ایّها الناس! إنّكم إن تتّقوا ...؛ مردم! اگر از خدا مى‏ترسید ...».

حرّ در پاسخ گفت: به خدا سوگند! ما نمى‏دانیم منظورت از نامه‏هایى كه مى‏گویى چیست؟

امام علیه السّلام فرمود: «یا عقبة بن سمعان أخرج الخرجین اللذین فیهما كتبهم إلىّ».

«اى عقبة بن سمعان! خورجین‏هاى حاوى نامه‏هایشان را براى آنان باز كن».

عقبه خورجین‏هاى پر از نامه را گشود و آن‏ها را مقابل آنان ریخت.

حرّ گفت: ما از كسانى كه نامه براى شما نوشته‏اند نیستیم، به ما فرمان داده‏اند هرگاه به شما برخوردیم تا شما را نزد عبید اللّه نبریم، از شما جدا نگردیم.

امام فرمود: «الموت أدنى إلیك من ذلك؛ مرگ از این كار برایت نزدیكتر است». آن‏گاه حضرت رو به یاران كرد و فرمود: «اركبوا؛ سوار شوید».

آنان سوار شدند و تا سوار شدن زنها منتظر ماندند. حضرت فرمود: «انصرفوا؛ راه بیفتید». به مجرّد این كه خواستند حركت كنند، سپاه دشمن از رفتن آنان جلوگیرى به عمل آورد. امام علیه السّلام به حرّ فرمود: «ثكلتك امّك ما ترید؟ مادرت به عزایت بنشیند، چه تصمیمى دارى؟».

حرّ در پاسخ امام گفت: به خدا سوگند! اگر كسى غیر از شما از عرب در موقعیتى كه شما در آن به سر مى‏برى، چنین سخنى به من گفته بود، به همان نحو او را پاسخ مى‏دادم، ولى به خدا سوگند! نمى‏توانم از مادرت جز به نیكوترین وجه یاد كنم.

امام علیه السّلام فرمود: «فما ترید؟ پس چه قصد دارى؟».

حرّ گفت: مى‏خواهم شما را نزد عبید اللّه ببرم.

امام علیه السّلام فرمود: «اذا لا أتّبعك؛ از تو اطاعت نخواهم كرد». حرّ گفت: من نیز دست از شما بر نمى‏دارم و این سخنان سه بار میان آنان رد و بدل شد.

سپس حرّ گفت: من فرمان جنگ با تو ندارم، تنها مأموریتم این است كه تا وارد كردن شما به كوفه از شما جدا نگردم، اگر تصمیم به حركت دارى، مسیرى را انتخاب كن كه نه به كوفه وارد شوى و نه به مدینه بازگردى، تا منصفانه عمل شده باشد و من از فرصت استفاده كنم و نامه‏اى به ابن زیاد بنویسم، اگر شما نیز بخواهى مى‏توانى نامه‏اى به یزید یا ابن زیاد بنگارى، شاید خداوند مرا از درگیرى با تو معاف دارد.

راوى مى‏گوید: امام علیه السّلام از راه عذیب و قادسیه كه تا منطقه عذیب 38 میل فاصله داشت، به سمت چپ تغییر مسیر داد و حرّ نیز او را همراهى مى‏كرد تا به منطقه «بیضه» رسیدند، حضرت در آنجا براى یارانش خطابه‏هایى ایراد فرمود كه قبلا گذشت و پاسخ‏هایى دادند كه در شرح حال هر یك، بدان‏ها اشاره كردیم.

سپس حضرت سوار بر مركب شد و به راه خویش ادامه داد و حرّ همچنان به موازات آن‏ها در حركت بود.

حرّ به امام گفت: اى ابا عبد اللّه! به تو هشدار داده و شهادت مى‏دهم كه اگر دست به شمشیر ببرى، قطعا كشته خواهى شد و اگر مورد تعرّض قرار گیرى نیز به نظر من سرانجامى جز كشته شدن نخواهى داشت.

امام علیه السّلام بدو فرمود: «آیا مرا از مرگ مى‏ترسانى؟ و آیا بیش از كشتن من نیز كارى از شما ساخته است؟ نمى‏دانم در پاسخ تو چه بگویم! ولى برایت اشعارى را مى‏خوانم كه برادر مؤمن «اوسى» آن‏گاه كه مى‏خواست به یارى پیامبر بشتابد و در جنگ شركت كند، به پسر عمویش كه مخالف حركت او بود»، عنوان كرد:

سأمضى فما بالموت عار على الفتى

اذا ما نوى حقا و جاهد مسلما

و آسى الرجال الصالحین بنفسه ‏

و فارق مثبورا و باعد مجرما

فان عشت لم اندم و إن متّ لم الم‏

كفى بك عارا أن تلام و تندما

یعنى: من به سوى مرگ خواهم رفت و مرگ براى جوانمرد آن‏گاه كه معتقد به اسلام بوده و هدفش حق باشد، ننگ و عار نیست. آن كه بخواهد با نثار جان خود، از نیك مردان حمایت و از جنایتكاران فاصله بگیرد و از تبهكاران دورى جوید. اگر زنده ماندم، پشیمانى ندارم و اگر در این راه جان دادم، نگران نیستم، ولى براى تو همین بس كه چنین زندگى ذلّت بار و ننگینى را سپرى كنى.

حرّ با شنیدن سخنان امام علیه السّلام از او فاصله گرفت تا به منطقه «عذیب الهجانات» رسیدند.


متن عربی و سند
نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1390 ساعت 11:04 ق.ظ توسط شاهد نظرات |


Design By : Pichak