تبلیغات
پایگاه تخصصی روضه و مقتل اهل بیت علیهم السلام - مطالب مسلم بن عقیل(ع)






























پایگاه تخصصی روضه و مقتل اهل بیت علیهم السلام

اصابت سنگ و تیر به مسلم بن عقیل:

الفتوح ابن اعثم کوفی: ج ۵ ص ۵٣:

و جَعَلَ یُقاتِلُ حَتّى اُثخِنَ بِالجِراحِ وضَعُفَ عَنِ القِتالِ، وتَکاثَروا عَلَیهِ فَجَعَلوا یَرمونَهُ بِالنَّبلِ وَالحِجارَةِ، فَقالَ مُسلِمٌ: وَیلَکُم! ما لَکُم تَرمونَنی بِالحِجارَةِ کَما تُرمَى الکُفّارُ، وأنَا مِن أهلِ بَیتِ الأَنبِیاءِ الأَبرارِ؟! وَیلَکُم! أما تَرعَونَ حَقَّ رَسولِ اللّه ِصلى الله علیه و آله وذرِّیَّتِهِ؟

ترجمه: مسلم بن عقیل به نبرد، ادامه داد تا جراحت هاى سنگینى بر او وارد شد و از جنگیدن ناتوان شد. جمعیت بر او یورش بردند و با تیر و سنگ بر او مى‌زدند. مسلم گفت: واى بر شما! آیا به سویم سنگ، پرتاب مى کنید ـ آن گونه که به کفّار ، سنگ مى زنند ـ ، در حالى که من از خانواده پیامبرانِ ابرارم؟ آیا حقّ پیامبر را در باره خاندانش پاس نمى دارید؟

وجه شباهت مسلم با امام حسین:

الإرشاد شیخ مفید ج ٢ ص ١١١، إعلام الورى طبرسی ج ١ ص ۴۶٨ ، روضة الواعظین ابن فتال نیشابوری، ص ٢٠٨:

و بَقِیَ وَحدَهُ وقَد اُثخِنَ بِالجِراحِ فی رَأسِهِ و بَدَنِهِ فَجَعَلَ یُضارِبُهُم بِسَیفِهِ و هُم یَتَفَرَّقونَ عَنهُ یَمینا و شِمالاً.

ترجمه: امام حسین علیه السلام از زخم هاى تن و سرش سنگین شده و تنها مانده بود، آنان را با شمشیر مى زد و آنها ، از چپ و راستِ او مى‌گریختند.

مثیر الأحزان ابن نما حلی ص ٧٣ :

 فَوَقَفَ [الحُسَینُ علیه السلام ] وقَد ضَعُفَ عَنِ القِتالِ، أتاهُ حَجَرٌ عَلى جَبهَتِه هَشَمَها ثُمَّ أتاهُ سَهمٌ لَهُ ثَلاثُ شُعَبٍ مَسمومٌ فَوَقَعَ عَلى قَلبِهِ …

ترجمه: امام حسین علیه السلام که بر اثر نبرد کم توان شده بود ایستاد. سنگى به پیشانى اش خورد و آن را شکست. سپس تیر سه شاخه مسمومى آمد و بر قلبش نشست.

تذکر:

دو شباهت دیگر هم وجود دارد:

       1. تنها شدن مسلم بن عقیل.

       2. دیگری جراحت های وارده به لب و دندان مسلم.

 


نوشته شده در دوشنبه 20 آبان 1392 ساعت 10:59 ب.ظ توسط شاهد نظرات |

محبت و اشک پیامبر(ص) بر مسلم بن عقیل

على«ع» به رسول خدا«ص» فرمود شما عقیل را خیلى دوست دارید؛ فرمود: آرى به خدا دو محبت‏ به او دارم یكى براى خوبى خودش و یكى براى آن كه ابو طالب دوستش مى‏داشت و فرزندش به خاطر دوستى فرزندت كشته خواهد شد و دیده مؤمنان بر او اشك ریزد و فرشتگان مقرب بر او صلوات فرستند. سپس رسول خدا«ص» گریست تا اشك هایش بر سینه‏اش روان شد. سپس فرمود: به خدا شكایت برم از آن چه بر خاندانم پس از من اصابت می کند.


متن عربی:

حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِیسَ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ زَیْدٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو أَحْمَدَ مُحَمَّدُ بْنُ زِیَادٍ قَالَ حَدَّثَنَا زِیَادُ بْنُ الْمُنْذِرِ عَنْ سَعِیدِ بْنِ جُبَیْرٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ قَالَ عَلِیٌّ ع لِرَسُولِ اللَّهِ ص یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّكَ لَتُحِبُّ عَقِیلًا

قَالَ إِی وَ اللَّهِ إِنِّی لَأُحِبُّهُ حُبَّیْنِ حُبّاً لَهُ وَ حُبّاً لِحُبِّ أَبِی طَالِبٍ لَهُ وَ إِنَّ وَلَدَهُ لَمَقْتُولٌ فِی مَحَبَّةِ وَلَدِكَ فَتَدْمَعُ عَلَیْهِ عُیُونُ الْمُؤْمِنِینَ وَ تُصَلِّی عَلَیْهِ الْمَلَائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ ثُمَّ بَكَى رَسُولُ اللَّهِ ص حَتَّى جَرَتْ دُمُوعُهُ عَلَى صَدْرِهِ ثُمَّ قَالَ إِلَى اللَّهِ أَشْكُو مَا تَلْقَى عِتْرَتِی مِنْ بَعْدِی‏.

منبع:

الأمالی( للصدوق)، 128،المجلس السابع و العشرون


نوشته شده در جمعه 4 آذر 1390 ساعت 09:45 ب.ظ توسط شاهد نظرات |

مسلم در دربار ابن زیاد و شهادت وی

 چون مسلم را داخل مجلس ابن زیاد نمودند، سلام نکرد. یكى از پاسبانان گفت: بر امیر سلام كن! مسلم فرمود: بس كن! واى بر تو باد، به خدا سوگند كه او امیر من نیست.

عبیداللّه به سخن در آمده گفت: باكى بر تو نیست؛ سلام بكنى یا نكنى، كشته خواهى شد.


مسلم بن عقیل فرمود: اگر تو مرا به قتل رسانى(تازگی ندارد) چرا كه همانا بدتر از تو بهتر از مرا کشته است و از این گذشته کشتن افراد به صورت هول ناک و مثله کردن آن ها از پست فطرتی حکایت دارد که سزاوار توست و تو در داشتن این صفات غیر انسانی از همه شایسته تری.

 پس ابن زیاد گفت:  كه اى ناسپاس ، اى مخالف؛ بر پیشوای خود خروج كردى و میان مسلمانان تفرقه افکندی و آنان را به جان هم انداخته ای و فتنه انگیزی نمودی .

مسلم علیه السّلام در جواب فرمود: اى ابن زیاد! دروغ گفتى ، به جز این نیست كه اجتماع مسلمین را معاویه پلید و فرزند عنید او یزید بر هم زدند و آنكه فتنه را در اسلام برانگیخت تو بودى و پدرت كه از نطفه غلامى بود از بنى عِلاج از طایفه ثَقیف و نام آن غلام «عبید»بود. و مرا امید دارم كه خداى متعال شهادتم را به دست بدترین مخلوقش ‍ روزى دهد.

 ابن زیاد گفت : تو را نفست در آرزویى انداخت كه خدا آن را از براى تو نخواست و در میانه تو و امیدت، حایل گردید و آن مقام را به اهلشرسانید.

مسلم علیه السّلام فرمود: اى پسر مرجانه! مگر سزاوار خلافت و اهل آن كیست؟ ابن زیاد گفت: یزید!


مسلم از راه طعنه فرمود: الحمدللّه. ما راضى و خشنودیم كه خدا بین ما و شما حكم فرماید.

عبیداللّه گفت : مثل این که می پنداری شما در امر خلافت بهره و نصیبی دارید؟!

مسلم فرمود: شك نیست بلكه یقین است كه ما بر حق هستیم.

ابن زیاد گفت: اى مسلم! مرا خبر ده كه تو به چه كار به این شهر آمده اى؟ امور مردم منظم بود و تو آمدى تفرقه در میان ایشان افكندى و اختلاف كلمه بین آنان ایجاد نمودى .

 مسلم علیه السّلام فرمود: من براى ایجاد تفرقه و فساد نیامده ام بلكه براى آن آمدم كه شما مُنْكر را ظاهر ساختید و معروف را به مانند شخص مرده دفن نمودید و بر مردم امیر شدید بدون آن كه ایشان راضى باشند. شما خلق را وا داشتید به آن چه خداى  متعال امر به آنها نفرموده و كار اسلام را در میان مردم به مانند پادشاهان فارس و روم جارى ساختید. ما آمدیم از براى آن كه معروف را به مردم امر و منكر را از آنها نهى كنیم و ایشان را دعوت به احكام قرآن و سنّت رسول الله نمودیم و ما شایسته این منصبِ امر و نهى بودیم و براى همین نیز قیام كردیم.


ابن زیاد به ناسزا جناب امیرمؤ منان علیه السّلام و دو سیّد جوانان جناب حسن و حسین علیهماالسّلام و جناب مسلم بن عقیل - رضوان اللّه علیه - را نام مى برد و اهانت مى نمود.

 مسلم فرمود: تو و پدرت سزاوارترید به ناسزا و دشنام ؛ اینك هر چه مى خواهى انجام ده اى دشمن خدا!

پس آن شقى ، بكیر بن حمران را امر نمود كه آن سیّد مظلوم را بر بالاى قصر دارالاماره برده او را شهید سازد. بكیر چون آن جناب را بر بام قصر مى برد آن سیّد بزرگوار در آن حال مشغول به تسبیح پروردگار و توبه و استغفار و صلوات بر رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله بود. پس ضربتى بر گردن مسلم زد و او را به درجه شهادت رسانید و خود وحشت زده از بام قصر فرود آمد.

ابن زیاد از او پرسید: تو را شد؟! آن شقى گفت : اى امیر! آن هنگامى كه آن جناب را شهید نمودم مرد سیاه چهره اى را در مقابل خود دیدم كه انگشتان خویش ‍ را به دندان مى گزید- یا آن كه گفت لبهاى خود را مى گزید- و من چنان ترسیدم كه تاكنون این گونه فَزَع در خود ندیدم .

ابن زیاد گفت : شاید به خاطر وحشت زدگی تو باشد!


متن عربی و سند
نوشته شده در جمعه 4 آذر 1390 ساعت 08:50 ب.ظ توسط شاهد نظرات |

دستگیری مسلم بن عقیل

عبیدالله بن زیاد، محمد بن اشعث را طلب كرده و گروهى را با او روانه نمود تا حضرت مسلم علیه السّلام را دستگیر نمایند. چون فرستادگان به در خانه «طَوْعَه» رسیدند . وقتی آواز سُم مَرْكَب ها به گوش مسلم رسید، زره را بر تن کرد و سوار بر اسب شد و با اصحاب ابن زیاد - لَعَنَهُمُ اللّهُ- در آویخت و مشغول جنگ شد تا گروهى از ایشان را به درک واصل کرد.


پس محمد بن اشعث فریاد به او زد كه اى مسلم! تو در امانى. مسلم فرمود: امان نامه فاجران غدّار، ارزشى ندارد. مسلم باز با آنان مشغول جنگ گردید و اشعار حمران بن مالك خثعمى را كه در روز «قَرَن» انشاء نموده بود به طور رَجَز مى خواند:

«اَقْسَمْتُ لا اءُقْتَلُ إِلاّ حُرّا»؛ یعنى : سوگند خورده ام كه جز به طریق مردانگى كشته نگردم ، اگر چه شربت ناگوار مرگ را به تلخى بنوشم خوش ندارم كه به خدعه و مكر گرفتار آدم هاى پست و دون، گردم و فریفته و مغرور آنان شوم. یا آنكه شربت خنك جوان مردى و شجاعت را به آب گرم ناگوار عجز و سستى مخلوط نمایم و دست از جنگ بكشم. هر مردى ناچار در روزگارى، دچار شرّ و سختى خواهد شد، ولى من با شمشیر تیز شما را مى زنم و از هیچ ضرر بیم ندارم. پس آن اَشْقیا آواز بر آوردند كه محمد بن اشعث به تو دروغ نمى گوید و تو را فریب نمى دهد.


مسلم بن عقیل اصلاً التفاتى به جانب آنان نفرمود و چون زخم بسیار و جراحت بى شمار بر بدن نازنینش رسید و به این واسطه سست و ضعیف گردید؛ سربازان ابن زیاد، بر سر او هجوم آوردند و او را احاطه نمودند. ناگاه ملعونى از عقب سر آن جناب در آمد و نیزه بر پشت آن حضرت زد كه از صدمه آن نیزه، بر زمین افتاد. پس آن جماعت، مسلم را اسیر و دستگیر نمودند و به نزد ابن زیاد بردند.


متن عربی و سند
نوشته شده در جمعه 4 آذر 1390 ساعت 08:23 ب.ظ توسط شاهد نظرات |

تنها شدن مسلم در کوفه و پناه به خانه طوعه

راوى گوید: چون خبر گرفتار شدن هانى به گوش جناب مسلم بن عقیل رسید، با گروهى كه در بیعت او بودند براى جنگ با ابن زیاد بیرون آمدند.

عبیداللّه از خوف ازدحام در قصر متحصّن گردید. اصحاب آن پلید با اصحاب جناب مسلم به هم در آویختند و مشغول جنگ شدند و گروهى كه با ابن زیاد در دارالاماره بود از بالاى قصر كه مُشْرِف به اهل كوفه بود، اصحاب مسلم را بیم مى دادند و ایشان را به آمدن سپاه شام تهدید مى كردند و به همین منوال بودند تا شب در آمد. كسانى كه با حضرت مسلم بودند رفته رفته متفرّق گردیدند.

بعضى از ایشان به یكدیگر مى گفتند كه ما را چه كار كه سرعت و تعجیل در فتنه انگیزى كنیم، درست آن است كه در منزل خویش بنشینیم و بگذاریم تا خداى متعال امر این گروه را به اصلاح آورد؛

بالاخره به جز ده نفر، كسى با جناب مسلم بن عقیل باقى نماند!! چون به مسجد داخل شد، آن ده نفر نیز او را ترك نمودند و حضرت مسلم بى كس و تنها ماند.

چون جناب مسلم كیفیّت این حال را مشاهده نمود، تنها از مسجد بیرون آمد و در كوچه هاى شهر كوفه مى گردید تا بر در خانه زنى رسید. نام آن زن «طَوْعَه» بود. در آن جا توقف نمود و از او جرعه اى آب طلبید. آن زن آب آورد و مسلم را سیراب نمود.

جناب مسلم بن عقیل از او درخواست نمود كه در خانه خود او را جاى دهد. آن زن قبول نموده و به خانه خود، او را پناه داد. پس از آن، پسر آن زن به حال حضرت مسلم آگاه شد و با خبرچینی او خبر حضور مسلم به گوش ابن زیاد رسید.


متن عربی و سند
نوشته شده در جمعه 4 آذر 1390 ساعت 05:19 ب.ظ توسط شاهد نظرات |


Design By : Pichak